شبها طولانیتر از همیشه بودند. فکر میکردم این فقط یه توهمه، ولی بعد فهمیدم: زمان، وقتی تنها باشی، کش میاد. مثل تاریکی. و هرچی بیشتر ادامه پیدا کنه، کمتر مطمئن میشی که واقعاً زندهای.
📚 کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی
روزهایم بیصدا گذشت، و شبهایم پر از صداهای خیالی بود. وقتی کسی حرفت را نمیفهمد، کمکم یاد میگیری حرف نزنی.
📚 یادداشتهای یک دیوانه - نیکلای گوگول
آن روز، آنا به ایستگاه رسید، اما کسی نبود که منتظرش باشد. جمعیت رفتوآمد میکرد، قطارها سوت میکشیدند، و او وسط این همه حرکت، ایستاده بود و احساس میکرد که همه چیز ایستاده است. در آن لحظه فهمید که تنهایی، همیشه در نبود آدمها نیست، گاهی در میان شلوغترین مکانها سراغت میآید.
📚 آنا کارنینا - لئو تولستوی
از پنجره به خیابان نگاه میکردم و همه چیز مثل همیشه بود: مردم، ماشینها، مغازهها. اما چیزی درونم شکسته بود که هیچکس حتی به آن نگاه هم نمیکرد. انگار در شهری زندگی میکردم که ساکنانش مرا نمیدیدند.
📚 دختر قطار - پائولا هاوکینز
همه میگفتند زمان، زخم را درمان میکند. اما هیچکس نگفت که در این مدت، چطور باید با درد زندگی کنم.
📚 پس از تو - جوجو مویز
در کوچهای که با هم قدم زده بودیم، تنها رفتم. بوی گرد و خاک و نان تازه همان بود، اما نبودن او همه چیز را غریبه کرده بود. انگار تمام شهر، او را از یاد برده بود جز من.
📚 بادبادکباز - خالد حسینی