غمگین بودن کار راحتی است، به قلبهای ما هم بیحرمتی شده؛ ولی چه کسی به ما اجازه داد برای خودمان راه برویم و اندوهمان را به نمایش بگذاریم؟
📚 هرچه باداباد - استیو تولتز
همینطور که از تپه بالا میرفتم چشمانم پر از اشک شد برای مادرم یا خودم و حتی آن فقیر بیخانمان گریه نمیکردم، برای همه گریه میکردم همه جا پر از درد است و ما فقط چشمهایمان را به رویشان میبندیم واقعیت این است که همه ما وحشت زدهایم و همدیگر را میترسانیم من خودم را و مادرم مرا.
📚 بیمار خاموش - الکس مایکلیدیس
تو زندگی را بهتنهایی تجربه میکنی؛ میتوانی هر قدر که بخواهی با دیگری صمیمی باشی، اما همیشه بخشی از تو و وجودت هست که غیرقابل انتقال است. تو بهتنهایی میمیری؛ تجربهٔ مرگ فقط از آنِ خودت است. ممکن است دهها تماشاگر داشته باشی که دوستت دارند، اما انزوایت، از تولد تا مرگ، هرگز بهطور کامل شکسته نمیشود.
📚 ریسکپذیری مورتیمر - استیو تولتز
برف شاخهها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما میشکستشان. آدمها هم مثل درختها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حس میشد. بدیاش این بود که آدمها فقط یکبار میمردند و همین یک بار، چه فاجعه دردناکی بود.
📚 سمفونی مردگان - عباس معروفی
ما انسانها، حتی وقتی بدبختیم، باز هم رؤیا میبافیم؛ این یکی از رازهای زنده بودن ماست.
📚 ابله - داستایفسکی
انسانی که با گذشتهاش آشتی نکرده، آیندهاش رو هم خراب میکنه.
📚 شجاعت - برنه براون