یک قلب چقدر احساس را میتواند در خود نگه دارد؟ به مادربزرگش نگاه کرد. به مادرش. به مردی که سعی میکرد از خانوادهاش محافظت کند. لونا با خودش فکر کرد: بینهایت. همونطور که جهان بینهایته.
📜دختری که ماه را نوشید
@onlybook
اولین باری که خواهر کوچکم را آوردند خانه، یادم میآید، اما یادم نمیآید که میخواستم بهزور بگذارمش توی جعبه و با پست بَرگردانَمش بیمارستان!
📜پاستیل های بنفش
@onlybook
هوانورد: هی. هی تو گرسنته هان؟ من جایی را می شناسم که توی روز تولدت به تو پنکیک مجانی میدن.
دختر کوچولو: اما تولد من دو هفته دیگه ست.
هوانورد: خب اونا که نمی دونن.
📜شازده کوچولو
@onlybook
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلویی خطاب به تریکسی: گاهی وقت ها ترسناکه... میدونم ... اما نشون دادن خود واقعیت همیشه کار خوبیه.
📚لوسیفر
@onlybook
اسقف، والتر را پیش من فرستاد و من بهاش کمک کردم تا قبول کند هرگز او آدم دیندار و پرهیزگاری که وانمود میکرده، نبوده است. او یک بیشعورِ مذهبی بود.
📜بیشعوری
@onlybook
آخرین لحظه فرا رسیده بود. و آخرین قطره خشک شده بود! مانند کسی بود که در مقابل راهزنی نیم ساعت تمام بترسد و بلرزد، اما وقتی چاقو را روی گردنش میگذارند هر نوع ترس و وحشتی را فراموش کند. حالا هم راسکولنیکوف به آخرین لحظه بدون ترس رسیده بود
📜جنایات و مکافات
@onlybook