اسقف، والتر را پیش من فرستاد و من بهاش کمک کردم تا قبول کند هرگز او آدم دیندار و پرهیزگاری که وانمود میکرده، نبوده است. او یک بیشعورِ مذهبی بود.
📜بیشعوری
@onlybook
آخرین لحظه فرا رسیده بود. و آخرین قطره خشک شده بود! مانند کسی بود که در مقابل راهزنی نیم ساعت تمام بترسد و بلرزد، اما وقتی چاقو را روی گردنش میگذارند هر نوع ترس و وحشتی را فراموش کند. حالا هم راسکولنیکوف به آخرین لحظه بدون ترس رسیده بود
📜جنایات و مکافات
@onlybook
هیتکلِف با دلی آزرده و لحنی غمگین گفت: «اما کتی، تو هیچوقت به من نگفتی که خیلی کم حرف میزنم و یا دوست نداری باهم باشیم!» «وقتی کسی با آدم است که نه چیزی میداند و نه چیزی میگوید، اسمش که دیگر باهم بودن نیست! یکجور وقتکشی است و ضایع کردن عمر! غیرازاین است؟»
📜بلندی های،بادگیر
@onlybook
زندگی همینه که هست. اگه سخت بگیری، اونم بهت سخت میگذرونه. این ماییم که بهش ارزش میدیم. با همهٔ کمبودهایی که این دنیا داره، زیباییهای خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمیشه باهاش جنگید! بهتر اینه که نیمهٔ پُرِ لیوان رو ببینیم. حالا اون تفنگ و طناب رو پس بده. حالی که تو این لحظه توشی پُرِ استرس و درده
📜مغازه خودکشی
@onlybook
چیزهای واقعی خیلی بهتر از داستانها هستند؛ داستان را نمیتوانید ببینید یا دستتان بگیرید و وزنش کنید. البته کرگدنها را هم نمیتوانید توی دستتان بگیرید! وقتی داستانها را عمیق میخوانید، میبینید که دروغاند؛ من هم دوست ندارم دروغ بشنوم. هیچوقت از چیزهای ساختگی خوشم نمیآمد.
📜پاستیل های،بنفش
@onlybook
شازده کوچولو پرسید: کی اوضاع بهتر میشه؟
روباه گفت: از وقتی که بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره
📜شازده کوچولو
@onlybook