ما هرگز از آنچه نمیدانستیم و از کسانی که نمیشناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغاتِ آشناییهاست.
📜بار دیگر شهری که دوستمیداشتم
@onlybook
موهای او سرد و نمناک بود. سرد، کاملاً سرد. مثل اینکه چند روز میگذشت که مرده بود. من اشتباه نکرده بودم، او مرده بود.
📜بوف کور
@onlybook
جسدی لای شیارها درازبهدراز افتاده بود. رامون آرام نزدیک شد، قلبش با هر قدم به تپش میافتاد. نگاهش که به جسد افتاد دیگر نتوانست ازش چشم بردارد. شانزدهساله که بود اغلب خواب زن میدید، ولی فکرش را هم نمیکرد یکی مثل این ببیند. پوست نرم و صاف و بیحرکتش را ورانداز کرد؛ بیشتر از روی حیرت تا هیزی. چون جسد خیلی جوان بود. با آن دستهای بهعقبکشیده و یک پای کمی خمشده، انگار داشت گدایی میکرد. از تماشای این منظره یک حالی شده بود. آبدهانش را بهسختی قورت داد، نفس عمیقی کشید و بوی عطر گُلِ ارزانقیمتی حس کرد. حس کرد دارد دست دختر را میگیرد، از زمین بلندش میکند و بهاش میگوید ادای مُردن درآوردن بس است. دختر اما بیحرکت ماند. رامون پیراهنش را درآورد، بهترین پیراهنِ آخر هفتهاش را، و تا میشد خوب دختر را پوشاند. دولّا که میشد او را شناخت: آدِلا بود. از پشت چاقو خورده بود.
📜عطر خوش مرگ
@onlybook
پسر های هم سن و سالش کم کم دارند ترک تحصیل میکنند تا معدن کار شوند
و هرکدام از دختر های هم سن و سالش بزودی با یکمعدن کار ازدواج خواهند کرد
📜رویای سرزمین های پست
@onlybook
شازده کوچولو از گل سرخ پرسید: آدم ها کجایند؟
گل گفت : باد به اینور و آنورشان می برد، این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده
📜شازده کوچولو
@onlybook