«مطمئنی چیزی نمیخواهی برایت بیاورم عزیزم؟» مامان در کنارم با یک فنجان چای ایستاده بود. هیچچیزی در خانهٔ ما نبود که نشود با یک لیوان چای حلوفصلش کرد
📜من پیش،از تو
@onlybook
میگفت: ـ میبينی اينقدر کم بهاحساسات تو اهميت میدهم که همهی آنچه که میتوانی برای من بگويی يا آنچه که از من احساس میکنی برايم يکسان است.
📜قمار باز
@onlybook
روزی که بتوانم آن چشمها را از خندهٔ شادی و نیکبختی سرشار ببینم، همهٔ جهان را صاحب شدهام، (...) شدهام! به آنها بگو!
📜مثل خوندر رگ های من
@onlybook
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاخره فردا روز دیگری است!
📚فیلم بر باد رفته
@onlybook
' یکی از دوستانش گفت: نوری از او ساطع بود و ما فکر می کردیم نور او در راه شکوفایی است،نمی دانستیم که او آتش گرفته بود '
بعد شروع کردم به فکر کردن درباره اشک. چرا تکامل کاری با بدن انسان کرده که نتواند غمش را پنهان کند؟
📜جز از کل
@onlybook