بعد شروع کردم به فکر کردن درباره اشک. چرا تکامل کاری با بدن انسان کرده که نتواند غمش را پنهان کند؟
📜جز از کل
@onlybook
در من شمعی روشنکنید. مرا به آسمان بفرستید. مادر! دست بچّهات را به دست من بده! آیا تو خوابِ رنگین دیدهیی؟ خسته هستم. میخواهم بخوابم آقا. تو مرگِ سبز میدانی چیست؟ هیچ قانونی از رنگِ سبز و بوی بهارْ حمایت نمیکند. ورقها را دور بریزید. اینجا زلزله خواهدشد. اینجا، یک شب، ماه خواهدسوخت. جورابهای ابریشمی خواهدسوخت. در خیابانِ مِلَلْ ستونهای عشق را از بلورِ بَدَل ساختهاند. چه فروریزنده است ایمان، چه عابر است دوستی
📜بار دیگر شهری که دوست میداشتم
@onlybook
گماشته سرش را خاراند. گفت «این رو گفته باشم! لعنت خدا به من اگه بدونم این زن کیه.» رامون، نرم آهی کشید. او هم احتمالاً همین را میگفت. او هم فقط همان شش هفتباری دیده بودش که دختر آمده بود مغازه چیزی بخرد. دیده بودش. از همان موقع، به نظرش خیلی جذاب آمده بود. قدبلند بود، با چشمهای روشن. برای همین از اینوآن اسمش را پرسوجو کرده بود، خوآن کارِّرا بهاش گفته بود اسمش آدِلاست. فقط همین را ازش میدانست، ولی حالا به نظرش میآمد تمام عمر او را میشناخته است.
📜عطر خوش مرگ
@onlybook
بزرگترین آرزوی من برای بشریت، صلح، آرامش و شادمانی نیست. این است که هر بار شاهد مرگ کس دیگری هستیم، همچنان بخش کوچکی از وجود همهٔ ما هم بمیرد. چون تنها رنج همدلی است که ما را انسان نگه میدارد. اگر آن را از دست بدهیم، هیچ خدایی نمیتواند به دادمان برسد.
📜 داس مرگ
@onlybook