«استلا تو من رو میترسونی.» دوباره نگاهش میکنم. اخم میکنم. «چی؟ چرا؟» به چشمانم نگاه میکند. صدایش جدی است: «تو من رو مجبور میکنی زندگیای رو آرزو کنم که هیچوقت نمیتونم داشته باشم.» دقیقاً منظورش را میفهمم. سرش را تکان میدهد. صورتش غمگین است. «این ترسناکترین احساسیه که تا حالا داشتم.»
📜پنج قدم فاصله
@onlybook
ولی من هنرمندم. وظیفه دارم از همرنگ شدن با جماعت خودداری کنم.
📜بیلیارد در ساعت نه و نیم
@onlybook
برای اینکه احساس گناه کنی همیشه دلیلی وجود ندارد گاهی فقط یک احساس است
📜ارام باش بی اعصاب
@onlybook
به نظرم، بیشترین چیزی که دلم برایش تنگ شود فرصتهای ازدسترفته برای واقعاً زندگی کردنِ زندگیام باشد
📜و هردو در نهایت میمیرند
@onlybook
اگر کسی در مسیر رویاهاش با اطمینان قدم بردارد و برای داشتن آن زندگی ای تلاش کند که در تصوراتش آورده، در طول زندگی به موفقیتی غیر منتظره خواهد رسید.
📜کتابخانه نیمه شب
@onlybook