eitaa logo
𝚘𝚗𝚕𝚢 𝚋𝚘𝚘𝚔📜
430 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
46 ویدیو
34 فایل
مادام‌میکوشم چیزی بیان کنم چیزی که‌توضیح‌ناپذیر را توضیح‌دهد. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lyqo2oh&btn=blue
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سِپیدک .⁴
ستاره‌ی یک انسان- کاپلا؛ از صور‌فلکی اوریگآ..به نشانه بزرگی.
زبان‌های احمقانه و داستان‌های احمقانه و نقاشی‌های احمقانه‌ای که بالای تاقچه‌های احمقانه گذاشته می‌شوند ممنوع. کریسمس ممنوع، حنوکا ممنوع، رمضان و دیوالی ممنوع. حرف زدن از مذهب، اعتقاد، باورهای شخصی ممنوع. می‌گفتند همین باورهای شخصی کم مانده بود همهٔ ما را به کشتن بدهد. 📚خردم کن @onlybook
می‌دانستم روزی من هم خواهم رفت و هیچ‌کس به خاطر نخواهد آورد که زمانی من هم روی زمین زندگی کرده‌ام. دنیا فراموش خواهد کرد، به چرخشش ادامه خواهد داد، کسانی را که وجود داشته‌اند از روی خودش خواهد تکاند، از شر قدیمی‌ها خلاص خواهد شد تا برای جدیدها جا باز کند. این غم از تحمل من خارج بود؛ غم شروع و پایان زندگی‌ها، بدون اینکه کسی آن‌ها را به یاد بیاورد. 📚و تنها باد می داند @onlybook
چشم‌های تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد.» گفتم: «این خبط شما آرزوی من است.» «در چشم‌های من دقیق‌تر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست.» اگر بخواهی چیزی از آب دربیایی، نباید از میدان دربروی 📚چشمهایش @onlybook
این شادی‌ها آن‌قدر سرسام‌آور بود که به اندازه‌ی دانه‌های طلا در میان شن‌ها، غیرقابل مشاهده بودند، و در مواقع افسردگی او چیزی جز شن و ماسه نمی‌دید. با این وجود لحظات روشن‌تری وجود داشت که او چیزی جز شادی احساس نمی‌کرد، چیزی جز طلا نمی‌دید. 📚آناکارنینا @onlybook
اوایل کوچک بود. یعنی من این‌طور فکر می‌کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ‌تر شد. آن‌قدر که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه‌ای یا حتا دلی حبس کرد. حجمش بزرگ‌تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم‌شان بزرگ‌تر از دل می‌شود، می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن‌شان ــ بس که بزرگ‌اند ــ باید فاصله بگیرم، می‌ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی‌اش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم» خلاصه‌اش کنم، به‌شدت ترسیده‌ام. از حقارت خودم لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روحم. فکر می‌کردم همیشه کوچک‌تر از من باقی خواهد ماند. فکر می‌کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریدهٔ من باقی خواهد ماند. اما نماند. به‌سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن‌قدر که من مقهور آن شدم. آن‌قدر که وسعتش از مرزهای «دوست داشتن» فراتر رفت. آن‌قدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد. آن‌قدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همهٔ توانی که برایم باقی مانده است می‌گویم «دوستت دارم» تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می‌کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه‌ای هم که شده، بیندازم زمین. 📜حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه @onlybook