مَغزهایِپوسیده / اُنسه
دختری که به اعماق دریا افتاد .
شاید واقعا به اعماق دریا افتادم ..
شب رفت و در خانهام بویِ گریه مانده بود
روی لبانم هنوز، نامِ او نشسته بود
#انیس_نوشت
باران... چی شد اسممو گذاشتن باران؟ مگه قرار نبود اسم رو روحیه تاثیر داشته باشه؟ من کجام شبیه بارونه؟
در شبِتیرهی خود چشم به ماهی دارم
جز تماشایِتو از دور ، چهراهی دارم ؟
دیدین یه وقتایی انگار یه طناب دور گردنتونه ؟ نمیتونید ازش خلاص شید ؟ گلتون و فشار میده ؟ من دقیقا تو همین حالم :
با بغض شروع شد؛ بغض از دست دادن، بغض تنهایی، بغض یتیمی...
بعد اون بغض تبدیل شد به خشم و انتقام خواستن، به میل نابودی ریشه سگ و خوک کافر!
گاهی لبخند هم داشت :)
گاهی اولینها رو باهاش تجربه کردم؛ اولین بیرون رفتنمون با انیسه، اولین باری که شب بدون مامان و بابا بیرون بودم، اولین باری که انقلاب تجمع رفتم...
گاهی بهم حس ناکافی بودن میداد؛ مثل وقتایی که میشنیدم مردم چقدر بیرحمانه ککومکامو مسخره میکنن یا بهم انگ دنبال جلبتوجه بودنو میزنن...!
درسم کاملا تو وضعیت معلقی بود...
یه ماه از اون ۱۲ ماهی که به یکی یه فرصتی دادم گذشت و هنوز به خودش نیومده!
با غم تموم شد؛ غم رو به رو شدن با تلخی تغییرناپذیر بودن حقیقت...!
فروردین ۱۴۰۵ برای من پر از تناقض بود؛ گاهی شیرینتر از عسل، گاهی تلختر از زهر...
ولی برعکس سالای دیگه، چشم بهم زدیم و فروردین تموم شد!
بهم بگین؛ فروردین شما چطور گذشت؟
مَغزهایِپوسیده / اُنسه
هر جا کارم گیر کرد ، یه جایی ربط داشت به شهید هادی ؛
تولدت مبارک .. ✨: )))))))))
مَغزهایِپوسیده / اُنسه
تولدت مبارک .. ✨: )))))))))
ولی انگار اینجا نمیتونن کاری کنن
هدایت شده از آقایامامرضا.
آقای امام رضا(ع)
میگن برادر به خواهرش نه نمیگه!
شما رو به حضرت معصومه قسم میدم واسه ناممکن های زندگیامون...
گرفتهایم جان به کف و نثار جانان کنیم
هستی خود به راه حق یکسره قربان کنیم... :)