eitaa logo
⛅️「او؛」
320 دنبال‌کننده
295 عکس
16 ویدیو
7 فایل
به امیدِ روزی که زیباترین قابِ جهان، دیدارِ «او» باشد... او؟ سیدی و مولای اباصالح المهدی (عج)💚 کپی و نشر؟ حلال حرفی داشتید در خدمتم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4ppmgf9&btn=⛅️「او؛」 بنده: @hich0_0_0
مشاهده در ایتا
دانلود
⛅️「او؛」
خب دیگه از کانال رسماً داره رنگ سبز و پروانه و گل نرگس می‌پاشه بیرون😂 حالا نوبت شماست که ایده‌هاتون
سلام، خداقوت 🌱 چه ایده‌ی عالی‌ای! دوستان هنرمند خودشون رو دریغ نکنن و با هنر قشنگشون همراه بشن.‌😁✨ ⛅️「او؛」
⛅️「او؛」
خب دیگه از کانال رسماً داره رنگ سبز و پروانه و گل نرگس می‌پاشه بیرون😂 حالا نوبت شماست که ایده‌هاتون
خیلیم عاالی خوشا مهارت و حرفه‌ای که خرج مولامون بشه... اصلا اگه مهارت، حرفه، شغل، خانواده، مال، جونمون و... رو فدای آقا نکنیم فدای کی بکنیم؟😄 ⛅️「او؛」
❀ السَّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمان ❀ ✋🏻 آقاجان، شبتون بخیر.🌃💚✨ -قبل از خواب با آقا درد و دل کنید☕️🌿
『 بسم رب المهدی 』✨ ❀ السَّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمان ❀ ✋🏻 سلام آقاجان، صبحتون بخیر.💚 -صدقه برای امامِ جانمون فراموش نشه.✨
یا امام رضا… آقاجان، مهمان نمی‌خواهی؟ :’( 💔 دلم می‌خواهد روزی همین‌گونه سرم را به دامنت بگذاری و با مهربانی پدرانه‌ات بگویی: «باز دلت گرفته؟ بیا… هرچه در دلت هست بگو…» کاش چند لحظه پناه دامنت باشم؛ جایی که تمام بغض‌ها و خستگی‌های این دوری آرام بگیرند… امام رضا جان، من فقط یک دلِ خسته و دلتنگم که میان شلوغی دنیا، فقط یک پناه می‌خواهد؛ پناهی از جنس تو. 🤍 📥 نسخه با کیفیت مناسب پروفایل 📥 نسخه باکیفیت مناسب استوری/والپیپر ⛅️「او؛」
چهل روز که چیزی نیست من تا صبح ظهور دلتنگتم... ❤️‍🩹 📥 نسخه با کیفیت مناسب پروفایل 📥 نسخه باکیفیت مناسب استوری/والپیپر ⛅️「او؛」
⛅️「او؛」
ان شاء الله به همین مناسبت می‌خوام از صبح شهادت آقا روایت کنم...
⛅️「او؛」
صبحی که جهانم عوض شد... ۹ اسفند ۱۴۰۴ بود. صبح، با صدای خبر جنگ از خواب بیدار شدم. انگار صبح، به جای خورشید، با خبر یک طوفان طلوع کرده بود. جنگ شروع شده بود... و موشک‌ها به مدرسه‌ی شجره‌ی طیبه‌ی رسیده بودند؛ به جایی که باید صدای زنگ مدرسه در آن می‌پیچید، نه صدای انفجار... خبر که پیچید، آمار شهدا بالا می‌رفت. هر عدد، انگار تکه‌ای از قلب یک مادر بود. تا رسید به عدد ۱۶۸... ۱۶۸ آینده‌ای که قرار بود برای ایران ساخته شود و حالا خودش زیر آوار جنگ جا مانده بود. کودکانی که صبح، شاید با خواب‌آلودگی کیفشان را برداشته بودند، بند کفششان را بسته بودند و از خانه بیرون زده بودند... و هیچ‌کدام نمی‌دانستند قرار است آن روز، آخرین صفحه‌ی دفتر زندگی‌شان ورق بخورد. اما میان همه‌ی آن خبرهای تلخ، یک نگرانی مثل خوره به جان مردم افتاده بود: آقا چه؟ همه نگران حال حضرت آقا بودند. حتی بعضی رسانه‌های غربی خبر داده بودند که بیت آقا را زده‌اند. اما برخی هم می‌گفتند ایشان با اقتدار در حال فرماندهی میدان هستند. اما من... نمی‌دانم چرا، ولی ته دلم آرام بود. با خودم می‌گفتم: «نه... امکان نداره.» آقا هنوز پرچم انقلاب را به امام زمان(عج) نسپرده‌اند. هنوز وقت رفتنشان نرسیده. آن‌قدر به این باور چنگ زده بودم که سال‌ قبل، هر وقت حرف از احتمال شهادت آقا می‌شد، محکم می‌گفتم: «نه! امکان نداره. خیالتون راحت، ایشون هنوز پیشمون هستن.» چه ساده... چه مطمئن...😄💔 چه بی‌خبر از فردایی که قرار بود تمام «امکان ندارد»های من را در هم بشکند. ۱۰ اسفند؛ سحری که دیگر شبیه هیچ سحری نبود سحر روز ۱۱ ماه مبارک رمضان از راه رسید. سحری خوردم و رفتم پای تلویزیون نشستم؛ منتظر اذان. یک نفر دعایی مجرب برای سلامتی حضرت آقا فرستاده بود. خواندمش. برای سلامتی‌شان دعا کردم. و حتی به خدا گفتم: «خدایا... شده من را قربانی آقا کن.» چند ثانیه مانده بود به اذان، سخنرانی‌ای از حضرت آقا پخش شد؛ همان سخنرانی قدیمی که سال‌ها قبل در شهرمان داشتند. آقا دعا می‌کردند... و مردم آمین می‌گفتند. من هم همان‌جا نشسته بودم و اشک‌هایم آرام‌آرام راهشان را به سمت گونه‌ها پیدا می‌کردند. انگار داشتم برای کسی دعا می‌کردم که هنوز نمی‌دانستم چند ثانیه دیگر قرار است داغش را روی قلبم بگذارند. دعاهای آقا تمام شد. اذان گفتند. الله اکبر... الله اکبر... و ناگهان... تلویزیون زیرنویس کرد: «شهادت قائد امت» و تصویر آقا روی صفحه آمد. همان لحظه، زمان انگار برای چند ثانیه نفسش را حبس کرد. من مانده بودم و یک صفحه‌ی تلویزیون... و جمله‌ای که عقل من حاضر نبود آن را بفهمد. گفتم: «چی؟!» چشم‌هایم به صفحه تلوزیون خشک شده بود. بعد... یک‌باره فرو ریختم. انگار سقف آسمان را روی سرم خراب کرده باشند. به دوستانم پیام دادم: «بچه‌ها... تلویزیون چی داره میگه؟» باور نمی‌کردم. با خودم می‌گفتم خوابم. الان بیدار می‌شوم. اما بیدار نشدم... و تلخ‌ترین حقیقت، همان‌جا، جلوی چشم‌هایم نشسته بود. گریه می‌کردم و به پای خودم می‌زدم. آن روز نماز صبحم را به زور خواندم. به زور سعی می‌کردم اشک‌هایم را نگه دارم. الحمدلله که نماز صبح فقط دو رکعت است... وگرنه نمی‌دانستم چطور قرار است نمازم را تمام کنم. همان صبح به میدان اصلی شهرمان رفتیم. در دل همه آشوبی به پا بود. همه گریه می‌کردند... مداح گفت: حالا فهمیدیم چجوری ۱۶۸ تا بچه شهید شدن! چون علمدار رو زدن!😭 دلم می‌خواست خدا جانم را بگیرد... باورم نمی‌شد در دنیایی نفس می‌کشم که حضرت آقا نفس نمی‌کشد... آن روز فهمیدم پیر شدن همیشه به موهای سفید نیست. گاهی آدم، در چند ثانیه، به اندازه‌ی چند دهه پیر می‌شود. من همان‌جا پیر شدم. در همان صبح. جایی میان اذان و یک خبر. گفته بودیم یا مرگ یا خامنه‌ای... اما او رفت و ما ماندیم... آن موقع فهمیدم وقتی به یک عزادار می‌گویند خدا صبرتان بدهد یعنی چه...؟ صبر عظیمی می‌خواست این داغ... و من آن صبر را نداشتم! ادامه دارد... ⛅️「او؛」
⛅️「او؛」
صبحی که جهانم عوض شد... ۹ اسفند ۱۴۰۴ بود. صبح، با صدای خبر جنگ از خواب بیدار شدم. انگار صبح، به جای
برنامه‌هایم به‌هم ریخت. اخلاقم عوض شد. دل و دماغم رفت. آن شوقی که برای شروع ترم جدید داشتم، خاموش شد؛ اما باید ادامه می‌دادم... با اینکه دلم نمی‌خواست. قلبمان عزادار بود؛ اما جنگ، برای گریه کردن به ما فرصت نمی‌داد. یک مأموریت روی دوشمان بود: حفاظت از ایران و دو بیت از یک مداحی، شده بود سبک زندگی و ترجمه‌ی حال روزهای ما: «بپاخیزید ای مردم که وقت سوگواری نیست بپاخیزید که باید بغض را در زخم حل کردن که جنگ است و نباشد فرصت زانو بغل کردن...» باید بلند می‌شدیم. با همان قلب شکسته. با همان چشم‌های خیس. با همان بغضی که هنوز راه گلویمان را بسته بود. از یک طرف، ترس داشتم. می‌ترسیدم مردم خسته شوند و خیابان‌هارا رها کنند... اما از طرف دیگر... من عزادار پدر اُمت بودم. پدری که همان سال، بعد از اتفاقات دی ماه، وقتی آشوب مثل گردبادی درونم را به هم ریخته بود، با همان صلابت همیشگی‌اش سخنرانی کرد: در حادثه ۱۹ دی ۵۶، ایران را نشناختند و غلط برنامه‌ریزی کردند و شکست خوردند و امروز هم آمریکا بر اثر برنامه‌ریزی غلط خود شکست خواهد خورد. و عجیب بود... فقط چند جمله از او کافی بود تا آن طوفان درونم آرام بگیرد. حرف‌هایش را می‌شنیدم و اشک می‌ریختم. همه‌ی عشق من به حضرت آقا یک طرف... آن عشقی که بعد از آن سخنرانی در دلم نشست، یک طرف. یک جور دیگری عاشقش شده بودم. یادم است فیلم دعوتش به مردم برای راهپیمایی ۲۲ بهمن را می‌دیدم و بی‌اختیار گریه می‌کردم. برای خودم هم عجیب بود... اما انگار دنیا در همان روز‌ها روبه‌رویم ایستاد، نگاهم کرد و گفت: «عاشق شدی؟» و بعد، بی‌رحمانه ادامه داد: «پس حالا، تو را از دیدن عشقت محروم می‌کنم!» دنیا همین‌قدر بی‌رحم است. قرار نیست همیشه با دلمان راه بیاید...😄💔 و حالا... نزدیک به ۱۷۰ روز گذشته. ۱۷۰ روز از آن صبحی که دنیا برای من یک رنگ دیگر داشت. و حالا که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم یکی از بزرگ‌ترین ترس‌هایم، بی‌دلیل بود. می‌ترسیدم مردم خسته شوند. می‌ترسیدم خیابان‌ها را رها کنند. اما این مردم... این مردم از چیزی که من فکر می‌کردم محکم‌ترند. خیلی محکم‌تر. حالا می‌فهمم چرا شهید حاج قاسم سلیمانی گفته بود: «مردم پرافتخار و سربلند ایران، جان من هزاران باد فدای شما.» او این مردم را خوب شناخته بود. فهمیده بود این ملت شاید خسته شود... شاید گریه کند... شاید زمین بخورد... اما بلد است دوباره بایستد. و امروز من هم می‌گویم: مردم پرافتخار و سربلند ایران، جان من هزاران باد فدای شما! فدای مردمی که با تمام مشکلاتشان، با تمام زخم‌هایشان، با تمام خستگی‌هایشان، هنوز پای ایران ایستاده‌اند. آقا جان... و اما چهلم شما فرا رسیده... هرچند که همچنان باور نمی‌کنم...(: خواستم بگویم: شهدا زنده‌اند... و شما زنده‌تر از قبل در کنارمان هستید. می‌دانم صدایمان را می‌شنوی، خیالتان راحت. ما فرزندتان را تنها نمی‌گذاریم! این پرچم هنوز روی زمین نیفتاده! دست‌هایی هستند که آن را بالا نگه دارند. دل‌هایی هستند که پایش بایستند. و مردمی هستند که تا آخرین نفس... تا آخرین قطره‌ی خون... کنار حضرت امام سید مجتبی حسینی خامنه‌ای می‌مانند. قول می‌دهیم. دوستت دارم... و دلم برایت خیلی تنگ شده، برای صدایت، برای لبخندت، برای سخنرانی‌های با صلابتت، آقای مهربان ایرانی... دیدار ما باشد صبح ظهور حضرت حجت(عج)... ان شاء الله. ‌ ⛅️「او؛」