⛅️「او؛」
صبحی که جهانم عوض شد...
۹ اسفند ۱۴۰۴ بود.
صبح، با صدای خبر جنگ از خواب بیدار شدم.
انگار صبح، به جای خورشید، با خبر یک طوفان طلوع کرده بود.
جنگ شروع شده بود...
و موشکها به مدرسهی شجرهی طیبهی #میناب رسیده بودند؛
به جایی که باید صدای زنگ مدرسه در آن میپیچید، نه صدای انفجار...
خبر که پیچید، آمار شهدا بالا میرفت.
هر عدد، انگار تکهای از قلب یک مادر بود.
تا رسید به عدد ۱۶۸...
۱۶۸ آیندهای که قرار بود برای ایران ساخته شود و حالا خودش زیر آوار جنگ جا مانده بود.
کودکانی که صبح، شاید با خوابآلودگی کیفشان را برداشته بودند، بند کفششان را بسته بودند و از خانه بیرون زده بودند...
و هیچکدام نمیدانستند قرار است آن روز، آخرین صفحهی دفتر زندگیشان ورق بخورد.
اما میان همهی آن خبرهای تلخ، یک نگرانی مثل خوره به جان مردم افتاده بود:
آقا چه؟
همه نگران حال حضرت آقا بودند.
حتی بعضی رسانههای غربی خبر داده بودند که بیت آقا را زدهاند.
اما برخی هم میگفتند ایشان با اقتدار در حال فرماندهی میدان هستند.
اما من...
نمیدانم چرا، ولی ته دلم آرام بود.
با خودم میگفتم:
«نه... امکان نداره.»
آقا هنوز پرچم انقلاب را به امام زمان(عج) نسپردهاند.
هنوز وقت رفتنشان نرسیده.
آنقدر به این باور چنگ زده بودم که سال قبل، هر وقت حرف از احتمال شهادت آقا میشد، محکم میگفتم:
«نه! امکان نداره. خیالتون راحت، ایشون هنوز پیشمون هستن.»
چه ساده...
چه مطمئن...😄💔
چه بیخبر از فردایی که قرار بود تمام «امکان ندارد»های من را در هم بشکند.
۱۰ اسفند؛ سحری که دیگر شبیه هیچ سحری نبود
سحر روز ۱۱ ماه مبارک رمضان از راه رسید.
سحری خوردم و رفتم پای تلویزیون نشستم؛ منتظر اذان.
یک نفر دعایی مجرب برای سلامتی حضرت آقا فرستاده بود.
خواندمش.
برای سلامتیشان دعا کردم.
و حتی به خدا گفتم:
«خدایا... شده من را قربانی آقا کن.»
چند ثانیه مانده بود به اذان، سخنرانیای از حضرت آقا پخش شد؛ همان سخنرانی قدیمی که سالها قبل در شهرمان داشتند.
آقا دعا میکردند...
و مردم آمین میگفتند.
من هم همانجا نشسته بودم و اشکهایم آرامآرام راهشان را به سمت گونهها پیدا میکردند.
انگار داشتم برای کسی دعا میکردم که هنوز نمیدانستم چند ثانیه دیگر قرار است داغش را روی قلبم بگذارند.
دعاهای آقا تمام شد.
اذان گفتند.
الله اکبر...
الله اکبر...
و ناگهان...
تلویزیون زیرنویس کرد:
«شهادت قائد امت»
و تصویر آقا روی صفحه آمد.
همان لحظه، زمان انگار برای چند ثانیه نفسش را حبس کرد.
من مانده بودم و یک صفحهی تلویزیون...
و جملهای که عقل من حاضر نبود آن را بفهمد.
گفتم:
«چی؟!»
چشمهایم به صفحه تلوزیون خشک شده بود.
بعد...
یکباره فرو ریختم.
انگار سقف آسمان را روی سرم خراب کرده باشند.
به دوستانم پیام دادم:
«بچهها... تلویزیون چی داره میگه؟»
باور نمیکردم.
با خودم میگفتم خوابم.
الان بیدار میشوم.
اما بیدار نشدم...
و تلخترین حقیقت، همانجا، جلوی چشمهایم نشسته بود.
گریه میکردم و به پای خودم میزدم.
آن روز نماز صبحم را به زور خواندم.
به زور سعی میکردم اشکهایم را نگه دارم.
الحمدلله که نماز صبح فقط دو رکعت است...
وگرنه نمیدانستم چطور قرار است نمازم را تمام کنم.
همان صبح به میدان اصلی شهرمان رفتیم.
در دل همه آشوبی به پا بود.
همه گریه میکردند...
مداح گفت:
حالا فهمیدیم چجوری ۱۶۸ تا بچه شهید شدن!
چون علمدار رو زدن!😭
دلم میخواست خدا جانم را بگیرد...
باورم نمیشد در دنیایی نفس میکشم که حضرت آقا نفس نمیکشد...
آن روز فهمیدم پیر شدن همیشه به موهای سفید نیست.
گاهی آدم، در چند ثانیه، به اندازهی چند دهه پیر میشود.
من همانجا پیر شدم.
در همان صبح.
جایی میان اذان و یک خبر.
گفته بودیم یا مرگ یا خامنهای...
اما او رفت و ما ماندیم...
آن موقع فهمیدم وقتی به یک عزادار میگویند خدا صبرتان بدهد یعنی چه...؟
صبر عظیمی میخواست این داغ...
و من آن صبر را نداشتم!
ادامه دارد...
#رهبر_شهید
#فدایی_او
#روایت
⛅️「او؛」
⛅️「او؛」
صبحی که جهانم عوض شد... ۹ اسفند ۱۴۰۴ بود. صبح، با صدای خبر جنگ از خواب بیدار شدم. انگار صبح، به جای
برنامههایم بههم ریخت.
اخلاقم عوض شد.
دل و دماغم رفت.
آن شوقی که برای شروع ترم جدید داشتم، خاموش شد؛
اما باید ادامه میدادم...
با اینکه دلم نمیخواست.
قلبمان عزادار بود؛
اما جنگ، برای گریه کردن به ما فرصت نمیداد.
یک مأموریت روی دوشمان بود:
حفاظت از ایران
و دو بیت از یک مداحی، شده بود سبک زندگی و ترجمهی حال روزهای ما:
«بپاخیزید ای مردم
که وقت سوگواری نیست
بپاخیزید که باید بغض را در زخم حل کردن
که جنگ است و نباشد فرصت زانو بغل کردن...»
باید بلند میشدیم.
با همان قلب شکسته.
با همان چشمهای خیس.
با همان بغضی که هنوز راه گلویمان را بسته بود.
از یک طرف، ترس داشتم.
میترسیدم مردم خسته شوند و خیابانهارا رها کنند...
اما از طرف دیگر...
من عزادار پدر اُمت بودم.
پدری که همان سال، بعد از اتفاقات دی ماه، وقتی آشوب مثل گردبادی درونم را به هم ریخته بود، با همان صلابت همیشگیاش سخنرانی کرد:
در حادثه ۱۹ دی ۵۶، ایران را نشناختند و غلط برنامهریزی کردند و شکست خوردند و امروز هم آمریکا بر اثر برنامهریزی غلط خود شکست خواهد خورد.
و عجیب بود...
فقط چند جمله از او کافی بود تا آن طوفان درونم آرام بگیرد.
حرفهایش را میشنیدم و اشک میریختم.
همهی عشق من به حضرت آقا یک طرف...
آن عشقی که بعد از آن سخنرانی در دلم نشست، یک طرف.
یک جور دیگری عاشقش شده بودم.
یادم است فیلم دعوتش به مردم برای راهپیمایی ۲۲ بهمن را میدیدم و بیاختیار گریه میکردم.
برای خودم هم عجیب بود...
اما انگار دنیا در همان روزها روبهرویم ایستاد، نگاهم کرد و گفت:
«عاشق شدی؟»
و بعد، بیرحمانه ادامه داد:
«پس حالا، تو را از دیدن عشقت محروم میکنم!»
دنیا همینقدر بیرحم است.
قرار نیست همیشه با دلمان راه بیاید...😄💔
و حالا...
نزدیک به ۱۷۰ روز گذشته.
۱۷۰ روز از آن صبحی که دنیا برای من یک رنگ دیگر داشت.
و حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم یکی از بزرگترین ترسهایم، بیدلیل بود.
میترسیدم مردم خسته شوند.
میترسیدم خیابانها را رها کنند.
اما این مردم...
این مردم از چیزی که من فکر میکردم محکمترند.
خیلی محکمتر.
حالا میفهمم چرا شهید حاج قاسم سلیمانی گفته بود:
«مردم پرافتخار و سربلند ایران،
جان من هزاران باد فدای شما.»
او این مردم را خوب شناخته بود.
فهمیده بود این ملت شاید خسته شود...
شاید گریه کند...
شاید زمین بخورد...
اما بلد است دوباره بایستد.
و امروز من هم میگویم:
مردم پرافتخار و سربلند ایران،
جان من هزاران باد فدای شما!
فدای مردمی که با تمام مشکلاتشان، با تمام زخمهایشان، با تمام خستگیهایشان، هنوز پای ایران ایستادهاند.
آقا جان...
و اما چهلم شما فرا رسیده...
هرچند که همچنان باور نمیکنم...(:
خواستم بگویم:
شهدا زندهاند...
و شما زندهتر از قبل در کنارمان هستید.
میدانم صدایمان را میشنوی،
خیالتان راحت.
ما فرزندتان را تنها نمیگذاریم!
این پرچم هنوز روی زمین نیفتاده!
دستهایی هستند که آن را بالا نگه دارند.
دلهایی هستند که پایش بایستند.
و مردمی هستند که تا آخرین نفس...
تا آخرین قطرهی خون...
کنار حضرت امام سید مجتبی حسینی خامنهای میمانند.
قول میدهیم.
دوستت دارم...
و دلم برایت خیلی تنگ شده،
برای صدایت،
برای لبخندت،
برای سخنرانیهای با صلابتت،
آقای مهربان ایرانی...
دیدار ما باشد صبح ظهور حضرت حجت(عج)...
ان شاء الله.
#رهبر_شهید
#فدایی_او
#نائب_او
#روایت
⛅️「او؛」
⛅️「او؛」
خب دیگه از کانال رسماً داره رنگ سبز و پروانه و گل نرگس میپاشه بیرون😂 حالا نوبت شماست که ایدههاتون
سلام خدمت شما
این ایده هم خیلی عالیه اگر کسی امکانش رو داره حتما انجام بده، هم صله رحمه هم یاد آقا👌🏻
اگرم این مراسم رو بیاریم تو خیابون که باز چه بهتر، ما شاء الله موکبهاهم زیادن اگر خادم موکبی هستید یا باهاشون در ارتباطید یک مراسم برای بیعت با آقا جان برگزار کنید ان شاء الله.🤲🏻
اما اگر بیرون امکانش رو ندارید خونه هم خوبه
#فرزندان_او
⛅️「او؛」
⛅️「او؛」
اول درباره این موضوع توضیح بدم: ما از همین الان باید سالروز آغاز امامت امام عصر(عج) رو به دیگران یا
نه خواهش میکنم، دشمن امام زمان(عج) شرمنده اتفاقا خوب شد گفتید که اگر شبهه ای هست رفع بشه ان شاء الله.
ممنون لطف دارید، اما شهادت، اصلا ظاهرمو نبینید، هنوز انقدر آدم خوبی نشدم که بیاد سراغم، شهادت منو ببینه یه ترمز میگیره و الفراار😂
ولی خب، به رحمت خدا چشم دوختیم دیگه، خریدن آدم روسیاهی مثل من فقط از کرامت خدا و اهل بیت بر میاد، شما دعا کنید به قول آقای شهید بعد یه عمر خدمت در راه خدا و امام زمان(عج) آخرم شهادت نصیبمون بشه فعلا هیچ کاری نکردم دستم خالیه خالیه، هرچند هرچی جلوتر میرم خالی ترم میشه...
#فرزندان_او
⛅️「او؛」
❀ السَّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمان ❀ ✋🏻
آقاجان، شبتون بخیر.🌃💚✨
-قبل از خواب با آقا درد و دل کنید☕️🌿
『 بسم رب المهدی 』✨
❀ السَّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمان ❀ ✋🏻
سلام آقاجان، صبحتون بخیر.💚
-صدقه برای امامِ جانمون فراموش نشه.✨
عید بیعت نزدیکه؛ تو چه نقشی داری؟🦋
چند ایده ای که تا اینجا گفتیم، برای زنده کردن یاد عید بیعت با امام جانمون🫀✨
⭐️اول از خودمون شروع کنیم...
۱_🍫 یه شیرینی کوچیک، برای یه یاد بزرگ...
۲_🎁 این یکی رو میشه به عزیزترینهامون داد...
۳_🍲 یه برکت که میتونه به چند خونه برسه...
۴_🥤 یه جرعه برای یه نیت قشنگ...
۵_🎈 این یکی قراره دل چندتا کوچولو رو شاد کنه...
۶_📝 یه تکه کاغذ، با یه حرف بزرگ...
۷_✨این یکی برای هنرمنداست...
۸_🖊برای اونایی که قلم خوبی دارن...
۹_🏠خونه یا موکبی که قراره میزبان باشه...
بازم ایدهای داشتید بگید که ان شاء الله این فهرست رو تکمیلتر کنیم.👀
راستی اگر هم کسی خواست روی این تصاویر تایپوگرافی انجام بده، برای ماهم بفرسته، آیدیم هم داخل پیام اولین سنجاق هست.✨
#لبخند_او
⛅️「او؛」
حقیقتا سختترین کار امسال کنکوری بودن بود...
خداقوت به همه کنکوری ها
شمایی که توی این شرایط تا اینجای کار اومدید در هر صورت برنده اید...!
سهم شما ۳ تا الهی به رقیه سلام الله علیها برای موفقیت کنکوری های عزیزمون🌱
✋🏻 من زندهام به عشق تو یا صاحبالزمان...!
وگرنه این دنیا با اینهمه درد، جایِ زندگی کردن نیست...!
📥 نسخه با کیفیت مناسب پروفایل
📥 نسخه باکیفیت مناسب استوری/والپیپر
#او
⛅️「او؛」
شهید مهدی زینالدین:
هرگاه #شب_جمعه شهدا را یاد کنید
آنها شما را نزد امام حسین(ع) یاد میکنند.🌱
هدیه به روح مطهر رئیس جمهور شهید ابراهیم رئیسی صلوات🕊
کاش قَدرِت رو بیشتر میدونستیم سید...(:💔
پن:
قرار بود امشب از شهید دیگهای پست بذارم، اما به در خواست یکی از اعضا قسمت شد امشب از شهید رئیسی بذاریم.
برای سلامتیشون صلوات✨
📥 نسخه باکیفیت مناسب پروفایل
📥 نسخه باکیفیت مناسب استوری/والپیپر
#فدایی_او
⛅️「او؛」