eitaa logo
⛅️「او؛」
316 دنبال‌کننده
307 عکس
16 ویدیو
7 فایل
به امیدِ روزی که زیباترین قابِ جهان، دیدارِ «او» باشد... او؟ سیدی و مولای اباصالح المهدی (عج)💚 کپی و نشر؟ حلال حرفی داشتید در خدمتم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4ppmgf9&btn=⛅️「او؛」 بنده: @hich0_0_0
مشاهده در ایتا
دانلود
تولدتون مبارک والامقام، حضرت آقا🥹❤️ برای سلامتی و طول عمرِ آقا صلوااات✨ 📥 نسخه پروفایل 📥 نسخه استوری/والپیپر ⛅️「او؛」
⛅️「او؛」
به این مناسبت روایتی داشته باشیم از روزی ‌که این آقا زندگی رو به ما برگردوند...
زندگی...🫀 گاهی یک‌جایی میانِ شلوغیِ روزها، می‌ایستی و می‌بینی چقدر ناگهان پیر شده‌ای... روزهای سختی بود. خیلی سخت... یک طرف، داغِ رفتنِ رهبر شهیدمان بود؛ داغی که هنوز باورش نکرده بودیم و باید با همان دلِ زخمی، ایران را نگه می‌داشتیم. جنگ بود... صدای تهدید از هر طرف می‌آمد، فشارها یکی پس از دیگری روی هم می‌نشستند؛ فشارِ جنگ، فشارِ خبرها، فشارِ روانی، فشارِ ترس از اینکه «نکند اتفاقی بیفتد...» و از همه سخت‌تر، جای خالیِ آقا بود... انگار یک ستون از خانه‌ی دلمان را برداشته بودند و ما مانده بودیم با سقفی که هنوز روی سرمان بود، اما دیگر نمی‌دانستیم چطور زیرش نفس بکشیم. آن روزها، غم فقط غم نبود... یک سنگ بود که گذاشته بودند روی سینه‌ام و هر روز سنگین‌تر می‌شد. آرزوهایم یکی‌یکی خاموش می‌شدند. انگار کسی چراغ‌های دلم را دانه‌دانه خاموش کرده باشد. با خودم می‌گفتم: من دیگر چطور باید به زندگی ادامه بدهم؟ واقعاً نمی‌دانستم... باید برای انتخاب رهبر جدید اقدام می‌شد، اما چند روزی گذشته بود و هنوز انتخابی صورت نگرفته بود و نگرانی‌ها شروع شد... از یک طرف می‌گفتند باید برای انتخاب رهبر جدید مطالبه کنیم؛ از طرف دیگر می‌گفتند باید اعتماد کنیم و صبر داشته باشیم. و من... میان این همه حرف، میان این همه ترس، میان این همه غم، فقط مانده بودم و یک دلِ خسته که نمی‌دانستم چه کسی درست می‌گوید... گاهی زمزمه‌ای می‌رسید که شاید رهبر جدید، سید مجتبی حسینی خامنه‌ای باشد. تصویرش را قبلا دیده بودم. نگاهش کردم و از کنار آن گذشتم. نه اینکه دوستش نداشته باشم؛ نه... به حرمت اینکه فرزند رهبر شهیدمان بود، ارادت داشتم. یک جا هم تصویرشان گذاشته شد که بعد از رهبر شهید ایشان شایستگی رهبر جدید را دارند. اما به خودم گفتم: «دل نبند...» گفتم شاید کس دیگری انتخاب شود. گفتم اگر به او دل ببندی و بعد شخص دیگری بیاید، شاید پذیرشش برایت سخت شود. نمی‌دانستم... نمی‌دانستم بعضی آدم‌ها قبل از اینکه وارد زندگی‌ات شوند، آرام و بی‌صدا وارد تقدیرت شده‌اند. تا رسیدیم به شب نوزدهم ماه مبارک رمضان... شب قدر بود. رفته بودیم مسجد حظیره برای احیا. شب، حال عجیبی داشت... تا اینکه... گوشی‌ام را روشن کردم. یک پیام از دوستم آمد: ساعت ۰۰:۴۰ +رهبر اعلام شد الحمدلله😍 آقا مجتبی -اخبار گفت؟؟؟؟ +آره -وای الهی بگردمم الحمدللهه خبری بود که مثل شوکی که قلبی خاموش را دوباره به تپش وا می‌دارد، مرا نیز از نو زنده کرد... سید مجتبی حسینی خامنه‌ای سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران... همان تصویری که چند روز قبل دیده بودم؛ همان آدمی که فکر می‌کردم نباید به او دل ببندم... اما آن شب... نمی‌دانم چه شد. دلم یک‌باره ریخت و دوباره جمع شد. ذوق کردم... نه یک خوشحالی معمولی؛ انگار... دوباره به من گفته باشند: «هنوز تمام نشده... هنوز می‌شود ادامه داد.» شعارها بلند شد... «دست خدا عیان شد، خامنه‌ای جوان شد...» «دست خدا بر سر ماست، خامنه‌ای رهبر ماست...» «اباالفضل علمدار، خامنه‌ای نگهدار...» «الله اکبر، خامنه‌ای رهبر...» فردای آن شب، تصویر مردم را دیدم. چهره‌ها را... شادی‌شان را... چشم‌هایی را که بعد از روزها غم، دوباره برق افتاده بودند. و آنجا بود که گریه کردم. اشک شوق... فکر نمی‌کنم تا آن روز، هیچ‌وقت این‌طور از خوشحالی گریه کرده باشم. چون می‌دانستم این شادی، حقِ دل‌های خسته‌ این مردم پایِ کار بود. خدا شاهد است... من آن روزها، فقط غمگین نبودم... انگار بخشی از وجودم مرده بود. اما یک‌باره... همین آقا زندگی را دوباره به من برگرداند. و آنجا بود که فهمیدم: دل‌ها واقعاً دست خداست. خدا اگر بخواهد، می‌تواند کسی را که تا دیروز فقط یک تصویر برایت بوده، یک‌شبه تبدیل کند به عزیزترین تصویرِ زندگی‌ات. و چه عجیب است کارِ دل... تا قبل از آن شب، از این عشق خبری نبود. اما ناگهان دیدم دل‌ها یکی‌یکی به سمتش رفتند... و ما... عاشق شدیم. خیلی عجیب عاشق شدیم. آن‌قدر که دوستم یک روز با خنده گفت: «فکر کنم من ایشونو بیشتر دوست دارم! حس می‌کنم داره به رهبر پدر خیانت می‌شه!» 😄 ادامه دارد... ⛅️「او؛」
بعد از آن شب، تازه شروع کردم به شناختنش... هرچه بیشتر درباره‌اش می‌خواندم، بیشتر دلم می‌خواست یک چیز پیدا کنم که بین من و او مشترک باشد! و عجب ذوقی می‌کردم برای هر کدامشان... می‌گفتم: «آقا شهریوریه؟! منم شهریوریم!» «آقا عینک می‌زنن؟! منم عینکیم!» «آقا دوره‌های روان‌شناسی گذرونده؟ منم روان‌شناسی می‌خونم!» «آقا سیدن، منم سیدم!» و برای هر کدامشان، انگار یک تکه‌ی کوچک از او را در خودم پیدا کرده باشم، از ته دل ذوق می‌کردم. حتی وقتی فهمیدم به زبان عربی و انگلیسی مسلط هستند انگیزه پیدا کردم که‌ من هم بروم و یاد بگیرم تا بیشتر شبیه آقایم شوم.😄 شاید خنده‌دار به نظر برسد... اما هدف عاشق این است بیشتر شبیه معشوقش شود. حتی بعد از سحر آن روز خواب دیدم... خواب دیدم آقا به میدان آمده‌اند برای بیعت مردم. صبح که بیدار شدم، هنوز حال و هوای آن خواب با من بود. و ظهر همان روز، مردم با دهان روزه برای بیعت با آقا آمده بودند. چه شوری بود... چه ذوقی داشتیم... همه با شوق و ذوق از یک مکان تصویر امام سید مجتبی را می‌گرفتند، جمعیت آمده بود؛ جمعیتی که شاید اندازه‌اش را فقط خدا می‌دانست. و آن مراسم... چه باشکوه بود. مردم، با زبان روزه، با دل‌های پر از شوق، آمده بودند تا بگویند: «آقا... ما اینجاییم برای بیعت با شما تا بگوییم تا پای جان، کنار شما می‌مانیم.» خودم هم‌ دیگر نمی‌دانستم با این همه دوست داشتن چه کنم. عجیب عاشقش شدم... آن‌قدر که هرجا تصویرش را می‌بینم، دلم بی‌اختیار ذوق می‌کند. آن‌قدر که دیوار اتاقم پر شده از عکس‌هایش. احساس می‌کنم این همه عشق روی قلب کوچکم سنگینی می‌کند، مگر یک قلب چقدر می‌تواند جا داشته باشد؟😄 یادم است امتحانات پایان ترم بود، امتحانات با درس های حجیم و پشت سر هم! آنقدر پشت هم که برای بعضی امتحانات حتی ۲۴ ساعت کامل هم فرصت نبود! خیلی خسته می‌شدم، اما وقتی خسته می‌شدم فیلم و تصاویر امام سید مجتبی را نگاه می‌کردم، جان می‌گرفتم و باز شروع می‌کردم. نمی‌دانم اسمش چیست... عشق؟ دلبستگی؟ لطف خدا؟ هرچه هست... الحمدلله که هست. و من... با تمام وجودم به داشتن این عشق افتخار می‌کنم و با افتخار این عشق را فریاد می‌زنم. اما میان تمام این حرف‌ها، دلم می‌خواهد با یک نفر حرف بزنم... با شهید آرمان علی‌وردی... آنطور که شنیدم وقتی تو را غریب گیر انداخته بودند، از تو خواستند به رهبرت، سید علی فحش بدهی. فحش ندادی و گفتی: «آقا نور چشم منه.» به راستی که مفهوم نور چشم را بعد از امام سید مجتبی‌ فهمیدم... شهید علی‌وردی سخنم با توست... من آن روزها، مثل تو عاشقِ آقا نبودم. اصلاً نمی‌دانستم روزی ممکن است یک نفر این‌طور در قلبم جا بگیرد. اما حالا... حالا که این عشق را می‌فهمم، بیشتر می‌فهممت. و بیشتر به تو غبطه می‌خورم... تو فقط برای یک رهبر شهید نشدی؛ تو برای کسی شهید شدی که تمام وجودت را به او گره زده بودی. و چه خوش به حالت... که بعد از شهادتت آقایت اسمت را به زبان آورد. و چه بیشتر خوش به حالت که آمد سر مزارت... خوش به حالت که عشقت را دید... اما شهید علی‌وردی... من اگر خدا توفیقم دهد تا برای امام سید مجتبی جان بدهم... حتی اگر هیچ‌وقت صدایم به گوشش نرسد... حتی اگر هیچ‌وقت مرا نشناسد... حتی اگر یک‌بار نامم را نشنود... حتی اگر روزی برایش جان دادم و بر سر مزارم نیاید... باز هم... باز هم حاضرم هزار بار بمیرم و هزار بار زنده شوم و هر بار... همان جان را دوباره با لبخند و با کمال میل، پای او بدهم. چون بعضی عشق‌ها برای دیده‌ شدن نیستند. بعضی دوست داشتن‌ها مزد نمی‌خواهند... نام نمی‌خواهند... حتی یک نگاه هم نمی‌خواهند. فقط می‌خواهد آدم، تمامِ خودش را پای محبوبش بگذارد. و من... بعد از تمام آن روزهای تاریک، بعد از آن همه ترس، بعد از آن همه دلتنگی... فهمیدم هنوز چیزی در من زنده است. یک قلب... که دوباره می‌تپد. و اگر از من بپرسند: «چه شد که دوباره به زندگی برگشتی؟» نمی‌گویم روزها بهتر شدند... نمی‌گویم غم‌ها تمام شدند... می‌گویم: یک شب... در شب قدر... در میان دعاها... خدا یک نام را از میان هزاران نام به قلب من رساند... و من... زندگی‌ام را در همان نام دوباره پیدا کردم. و این بود زندگی من... ⛅️「او؛」
خب الحمدلله عیدی‌ها گرفته شدن بازم مبارک همگی✨
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو این شش ماه یک شب بود که از اعماق جان خوش‌حال و امیدوار شدیم، اونم شبی بود که رهبری شما اعلام شد...❤️‍🩹
❀ السَّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمان ❀ ✋🏻 آقاجان، شبتون بخیر.🌃💚✨ -قبل از خواب با آقا درد و دل کنید☕️🌿‌
『 بسم رب المهدی 』✨ ❀ السَّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمان ❀ ✋🏻 سلام آقاجان، صبحتون بخیر.💚 -صدقه برای امامِ جانمون فراموش نشه.✨
تا قیامت ای رضا جان سر زِ خاکت بر ندارم💚 📥 نسخه پروفایل 📥 نسخه استوری/والپیپر ⛅️「او؛」
تو با شعر سرودن هم می‌تونی یار و یاور امامت باشی! تو هر رشته‌ای می‌شه به حضرت خدمت کرد...