eitaa logo
اوی‌من;
136 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
178 ویدیو
2 فایل
نوشته‌هایی‌ازمن،که‌دوست‌شان‌دارم. /چون‌که‌می‌خواست‌چیزی‌ازاوبماند./ برای‌خودم‌می‌نویسم؛ #تنهادرصورت‌ِاشتیاق‌اینجابمانید🪴🪞 "خودت‌باش‌دوستم،تقلیداصلاًجالب‌نیست." باهرپیام‌خوشحال‌می‌شم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1sqed2c&btn=اوی‌من؛
مشاهده در ایتا
دانلود
زیرانداز انداختیم زیر سایه‌ی سبز یه درخت خیلی بلند. لکه‌های گردالی نور جابه‌جا از میون برگ‌های درخته سرک کشیده روی عروسک‌هامون. منتظر برگشتن دوستامم. رودخونه رو به روم سبزِ سبزه. هم از شدت شفاف بودن که انگار یه شیشه روی جلبک‌های دراز بیلبیلکی لرزونِ زیر آبه، هم از انعکاس درخت‌های سر به هم آورده. اولای بهاره احتمالاً. خبری از گرمای مغزسوز یزد و اطراف که از خود اردیبهشت تابستونه، نیست. کفش ورزشی پاشنه خوابونده‌ی صورتی رو پا می‌زنم و دو قدم می‌رم که می‌رسم کنار بچه‌های لب آب. حالا یک عالمه سنگ‌ریزه تمیزِ تمیز زیر آب می‌بینم. شفاااف. گیاهای بیلبیلکی بینشون سر کشیدن. پاچه شلواری که توی ذهنم -الان- آبی مونده رو با چندتا تا بالا می‌زنم و نگاه می‌کنم که مسئول دارالقرآن اطراف نباشه. آقای اردو ببر بهترین مسئول دنیای دنیا، که چندسال بعد تبدیل به بابای بامزه‌ی دوستم شد. لب آب از شلپ شولوپ بچه‌ها خیسه. به‌درکی احتمالاً زیر لبم می‌گم -و شاید نه، چون به بی‌اعصابی الان نیستم- و مثل پرنسس‌های خوش‌حال روی ابرها، روی لبه‌ی سیمانی خیس می‌شینم. آب سررررده. سررررد. بعد حدود ده سال، سردی آب این خاطره اشکم رو در می‌آره. مطمئنم که می‌خندم. دست هم توی آب می‌برم. با این‌که انقدر یادم نیست، ولی مطمئنم که این کارها رو می‌کنم. سعی می‌کنم موج ریز ظریفِ نازنازی حاصل وزیدن یه باد ملایم رو بگیرم. چرا نمی‌شه لمسش کرد؟ اون چین چین نازک، چرا تو دست نمی‌آد؟ همه‌ی چیزهای لطیف به دستِ آدم نمی‌آن؟ نه، هنوز توی هفت سالگی، یه تعمیمی بدبین نشدم. و بعد، آقای مسئول دارالقرآن و دوست‌هاش می‌آن روی پل. دست‌پاچه، پاچه‌ام رو پایین می‌کشم و کسی نیست بگه وا بچه! و شلوارم تا زانو خیس شده. شاید اگه تا نمی‌زدم انقدر نمی‌شد. اه. بدم می‌آد از خیسی. حالا چی‌کار کنم؟ حس می‌کنم اردو زهرم شده و بزرگ‌ترین فاجعه دنیاست. می‌شینم کنار عروسکم. ناهار جوجه‌ست. تو ظرف آلومینیومی. روی آتیش دارن درستش می‌کنن. خانوم‌هامون با چادر کمرزده. اون‌طرف‌تر یه دریاچه عمیق‌تره که قایق داره. من از عمق می‌ترسم. از همه‌چیزهایی که ته‌شون نامعلومه. روی علف‌های تنک کنارش -ولی دور- راه می‌رم تا آفتاب شلوارم رو زودتر خشک کنه. و بیرون از خاطره، دارم راه می‌رم روی قالی دور هال. تا؟ که شمع روشن شده‌ی بخش شادی و رنگ مغزم رو بعد از مدت‌ها، بال و پر بدم که روشن بمونه. خاطره. خاطره. چه‌قدر تو سبز بودی. سبز و نور. چه‌طور با یه کلمه اومدی؟ قایم شده بودی؟ هوپ. ـ ــ خاطره‌ای تازه تفحص‌شده از غربال‌بیز، که اسمش ترکیبیه از غربال که وسیله‌ی بیختنه و نمی‌دونم چرا دوباره بیز.
درحالی‌که از شنیدنش اندازه‌ی یه اعتراف ریسکی غافلگیر شدم:
اوی‌من;
04:35 شعرهای معروف حمیدی شیرازی -شاعر همون درس امواج سند- انقدر قشنگه که نمی‌فهمم دلیل این‌همه مشکلی که شاعرای مثلاً نوگرای نسل دوم و سوم باهاش دارن چیه. خب هرکس شعر خودش رو بگه دیگه، چرا باید «جانور تک‌یاخته» صداش بزنید و «بر دار شعر خویشتن آونگ»ش کنید؟ وا.
وقتی تهران باشی، همچین مدارسی https://eitaa.com/hariradeli/4965 اطرافت می‌بینی. و جالبه که اهمیت می‌دن. جالب برای ما غیر تهرانی‌ها. چه‌قدر تفاوت!
اوی‌من;
ـ 02:38 به چیزای خوب فکر کن، که چاره‌ای نداریم، باید دووم بیاریم، همین‌جا...