یه دفترچهی بنفش خوشگلی داشتم، هرچی شعر و متن قشنگ پیدا میکردم توش مینوشتم. برام سرشار از خاطرهست اون دفترچه :)
یکی از شعراش این بود:
بی رویِ تو آرام ندارم خبرت هست؟!
یا مصلحت این است ندانی و ندانم؟»
سبزِ متمایل به نارنجی.
یه دفترچهی بنفش خوشگلی داشتم، هرچی شعر و متن قشنگ پیدا میکردم توش مینوشتم. برام سرشار از خاطرهست
یهو میدیدی تو یه کانالی، یه ادمینی یه پیام میذاشت که حتی شعر و اینام نبودا.. ولی اگه به دلم مینشست مینوشتمش
من خیلی دوست دارم علایقهمو باهاتون به اشتراک بذارما..
ولی واقعا بلد نیستم. من بلد نیستم اتفاقات اطرافمو همونطور جالب و هیجان انگیز تعریف کنم تا شما هم ازشون لذت ببرید. واقعا نمیدونم مشکل از منه یا مجازی. امیدوارم مشکل از مجازی باشه و تو واقعیت چیزایی که تعریف میکنم برای بقیه جالب باشه..
دیدی یه وقتایی در جواب پیامش کلی حرف تایپ میکنی، اما یهو میبینی انگار لبخند بهتره. همهی حرفاتو پاک میکنی، یه لبخند براش میفرستی و از صفحهی چت میای بیرون..
همین الان مامانم داشت با تلفن حرف میزد، یهو صحبتشو قطع کرد، گفت فائزه میبریمت. میبریمت کربلا..
خدایا شکرت. فقط همین. شکرت :)))