عاشقی دردسری بود، نمیدانستیم
حاصلش خونجگری بود، نمیدانستیم
پر گرفتیم ولی باز به دام افتادیم
شرط، بی بال و پری بود، نمیدانستیم
آسمان از تو خبر داشت ولی ما از تو
سهممان بی خبری بود نمیدانستیم!
-صابر خراسانی
#تسلای_روح
هدایت شده از آبیِآسمان⛅️✧!
من واقعا آدم سازگاریم. فقط گاهی اوقات قبل از اینکه تصمیم به سازگار شدن بگیرم، از شدت عصبانیت و کلافگی و بیچارگی میشینم یه گوشه در حد مرگ اشک میریزم و بعد که همهی اشکامو از دست دادم، تصمیم میگیرم سازگار بشم. زندگی همینه
داری با آرامش انارتو میخوری که یهو یه کرم خبیث روح و روانتو ازت میگیره🗿💔
خیلی دوست دارم بدونم انیشتین وقتی حقایق و واقعیتهایی به اون بزرگی رو کشف و اثبات کرده چه حسی داشته. حتما خیلی به خودش و زندگی پر بارش افتخار میکرده :)
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
کِی میشود که آنکه روح و جانش را مینویسد، مدتها نوشتن را رها کند؟ پاییز که میشود، آدمی که نوشتن را مدتهاست رها کرده است، میخواهد با سرمای باران و خش خش برگها و بارانیها و چترها، بر گرمای قلمش بیفزاید.
اما تو، حالا میتوانی خروش سرمای پاییز را در گردش رنج میان رگهایت حس کنی، که چگونه به آنها گرما میبخشد؟
_ آگاتای سابق، چهارمآبانماههزاروچهارصدوسه؛
هدایت شده از درنای کاغذی
امروز فهمیدم یکی از دلایلی که باعث میشه حواس پرت یا دست و پاچلفتی باشم اینه که زیادی درون خودم فرو برم و به نوعی تو ذهنم زندگی کنم. مثل یه حالت خلسه که استاد داره درس میده و تو نه حرف اونو میفهمی و نه به چیز خاصی فکر میکنی، صرفا یه سری افکار پراکنده تو ذهنتن. این باعث میشه تمرکزی هم روی حرکاتم نداشته باشم و یا اگه یهویی یکی چیزی بهم گفت نتونم افکارمو برای جواب دادن بهش جمع و جور کنم و چرت و پرت بگم یا اگه اتفاقی افتاد هول بشم
و حتی این حس شوخ طبعی مو هم میگیره و در موقعیتایی که میتونم من هم خودی نشون بدم در افکارم به سر میبرم
تمرین : تا حد امکان تو جمع ها به خودم و اطرافم توجه کنم و حواس جمع باشم
امشب برای دومین بار میان ستارهای رو دیدم و پسر برگاممممم
چی ساخته داش نولان..
دلم میخواد بخاطر اینکه از فشار درسا با مامانم بد صحبت کردم، بزنم تو گوش خودم.