گاهی فکر میکنم کاش اینقدر صبور نبودم. شاید یه موهبت به نظر برسه. ولی صبوری من دقیقا مصداقِ "این صبر که من میکنم افشردن جان است" عه. با هر کلمهای که نمیگم، با هر فریادی که نمیزنم، خودم میفهمم که حجم عظیمی از فشار به روانم وارد میشه. کاش یه راهی برای تخلیهش وجود داشت. کاش میتونستم داد بزنم.
سبزِ متمایل به نارنجی.
با هر ادیتی ازش، یا نه..
با هربار شنیدن موسیقیش وارد یه فضای دیگهای میشم کلا
تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید
نشستم باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمیآید..
#تسلای_روح
میخوام رو صورت بچهها پرچم بکشم. ولی دستم میلرزه. لعنت به بزرگ شدن. لعنت به دغدغههای جدید.