هدایت شده از سَـما؛
-دخترکی ۳ ساله در میان صحرای جانسوز کربلا به دنبال بابا میگردد،نمیداند اخرین بار است که اورا در آغوش میکشد...
پدر با عشق اورا نوازش میکند ، بوسه ای بر پیشانی دخترش تقدیم و سپس عازم میدان میشود..او بعد از پسرش سجاد،اخرین مرد کربلاست!
پدر به سوی کوهی از جمعیت میرودو درمیان جمعیت انبوه گممیشود...
دخترک نگاهی به عمه می اندازد اشک های سرازیر عمه را تماشا میکند نمیداند چرا همه دارند گریه میکنند..اوهم گریه میکند.. بخاطر عمویش بخاطر برادرش دلش برای هردویشان تنگ شده
با همان صدای لطیف میپرسد:
عمه بابایم به کجا رفت؟
_به سفر،به زودی بر میگردد..نگران نباش
صدای عمه لرزان است،شاید برای گرما..رقیه هیچ چیز را نمیداند از زمان و مکان فقط میداند پدرش به سفر رفته و به زودی برمیگردد..
ساعت ها میگذرد،رقیه دلواپس باباست،نگران و حیران است مداوم از همه میپرسد بابایم کجاست؟
زنان میگریند او نمیداند چرا.دلهره وجود دختر ی۳ ساله را فرا میگیرد به دنبال بابا ،بیرون از خیمه راه میافتد..اما با مردانی چون گرگ مواجه میشود میترسد میخواهد فرار کند اما انها اورا سیلی میزنند،گوشواره هایش را میگیرند و به سراغ دیگر زنان میروند..صدای جیغ و داد فراوان است و رقیه میگرید،از درد از دوری...
به خودش که می اید مثل اسیران به دنبال راهی میروند که نمیداند کجاست،سرش را بالا میبرد در شبی به این تاریکی هیچ چیز پیدا نیست اما رقیه چهره ی تابان عمو را به خاطر دارد،او قرار بود که برایشان اب بیاورد..لگد های گرگ صفتان کوفی و شامی پاهایش را زخم میکند به گریه می افتد،عمه در تمام شرایط نگهبان اوست..او با همینسنکمش شجاعت عمه اش را تحسین میکند،او همچنان به گریه می افتد دلش برای بابا حسابی تنگ شده..
میفهمد جایی به اسم شام وجود دارد که در ان دختران همه بابا دارند جز او.دلش میخواهد اسم بابایش را فریاد بزند متوجه هیچ چیز نیست.یه کودک است،کودکی کتک خورده و بدون گوشواره،همان گوشواره هایی که بابا برایش خریده بود..با خواهرش درباره ی بابا حرف میزنند،ر
قیه دلش برای بابا می لرزد..هر لحظه دلش برای بابا تنگ میشود در خرابه ها بابایش را ندا میدهد..با این کارش دل زنان حرم میلرزد،عمه میخواهد دلداری اش دهد اورا ارامکند اما کاسه ی صبر رقیه کوچک تر از حد تصور است..دلش برای بابا تنگ شده..
انقدر اسم بابا را میگوید که انگار بابا به دیدارش امده اما وجود ندارد،عطر پدرش می اید اما هر جا را میکاود اثری از بابا نمیبیند..
برایش سینی می اورند،خونی و پارچه ای سفید رویش که ان هم خونی شده.عمه و دیگر زنان حرم شروع به گریه میکنند.
رقیه میگوید من که غذا نمیخواستم بابایم را میخواستم!
مردان گرگ صفت کوفی و شامی بلند میخندند...
رقیه پارچه را پس میزند،صدای گریه ی زنان بیشتر میشود..بابای رقیه کنار دخترش بود اما..نه ان بابایی که رقیه را به
آغوش کشیده بود..بابایی اشفته،موهای ژولیده،رگ های بریده،لب های شکسته،صورتی خون الود،چشمانی بسته و ابروهایی شکسته..این چهره برای رقیه اصلا اشنا نیست..هرچه میگردد اثری از سالم بودن صورت پدرش پیدا نمیکند..با بابا حرفمیزند از همان صحبت های طولانی که بابا گوش میداد..
پدر را نوازش میکرد،دستان کوچکش میلرزیدند،موهایش کمی سفید شده بودند و اشک های مانند باران ش مروارید مروارید به گونه های پدرش چیکیده میشدند..انقدر با بابا حرف زد که خوابش برد..خوابی طولانی درست مثل صحبت هایش.انجا بابا را میدید که در آغوشش گرفته و به سوی باغی زیبا حرکت میکنند صورت بابا مثل همیشه درخشان و نورانی و چهره ی رقیه خندان بود..
عمه که دید صدایی از سوی رقیه نمی اید به تندی کنارش امد..
سر برادرش به یکطرف و رقیه طرفی دیگر،بدون ضربان در کنار پدر...!:)
#خودنوشتِسَما
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
شهادت یازدهمین امام شیعیان امام حسن عسکری 'ع' رو تسلیت میگم اول به امام زمانمون و بعد شیعیان تمام جهان.
اردکِدانا؛🇵🇸
سلام!💗 این اولین تقدیمی اردک دانا میباشد و شما نظاره گر ان هستید!🦆📜 ¹ابتدا شما این پیام را داخل کا
تقدیمی بمونه برای فردا که بفرستم براتون
بعدم این چنل دیلیت میشه
ممنون که کنارمون موندید.💞