#معروضمیدارم
معروض میدارم که روز عاشورا،
وقتی همهچیز به آخرین لحظههایش
نزدیک میشد،عباس هنوز کنار
حسین بود.. عباسی که از کودکی
یاد گرفته بود حسین را فقط
«برادر» نبیند؛او را امامِ خویش بداند.
وقتی تشنگی بر خیمهها سخت شد،
عباس به سمت فرات رفت...
آب پیش رویش بود؛ اما او
تشنهتر از همه بود. دست برد سوی آب؛
ولی یاد حسین و کودکان تشنه افتاد...
آب را ننوشید. مشک را پر کرد
و راه خیمهها را در پیش گرفت.
عباس برای خودش چیزی نمیخواست؛
تمام فکرش این بود که آب را
به خیمهها برساند. در راه،
دشمنان راه را بر او بستند...
و عباس، با آن همه شجاعت،
تا آخرین توانش برای رساندن مشک جنگید.
اما...
مشک از دستش افتاد.و آن لحظه،
شاید سختترین لحظه کربلا بود؛
نه برای اینکه عباس میترسید...
برای اینکه فهمید دیگر آبی
برای خیمهها نمیبرد. عباس اگر میخواست،
میتوانست برای خودش آب بنوشد...
اما او عباس بود؛وفاداری را
تا آخرین نفس معنا کرد.
برای همین است که نام عباس فقط
کنار شجاعت نمیآید؛ کنار وفا میآید.
در کربلا، بعضیها با شمشیر جنگیدند؛
اما عباس با وفاداریاش
تاریخ را شکست داد.
السلام علیک یا اباالفضل العباس؛
یا قمر بنیهاشم..🤍