.
جان میدهم از حسرتِ دیدارِ تو چون صبح باشد که چو خورشیدِ درخشان، به درآیی ...
.
ده سال دور و تنها، تنها به جرم اینکه:
«او سرسپرده میخواست من دل سپرده بودم».
.
و او کسی بود که حتی تصور آغوشش، صدایش، چشم هایش، خنده هایش و حضورش نیز مرا از غم نجات میداد
.
زندگی شاید آن لحظهی مسدودیست
که نگاهِ من ، در نینیِ چشمانِ تو
خود را ویران میسازد.
.
خَم به اَبرو میبری، جانم به قربانت رَود..
ناز مَکن جانِ دلم، دل را به یَغما میبری