کتاب خون واقعی کسیه که هرچقدر هم کتاب خونده باشه باز با خودش بگه هنوز هیچی نخوندم .
به پایبوسیِتان تا نجف کشیده شدم تا
پدر صدا کنمت ، جانِ دل کنی تو خطابم :) .
POV:
تو بین خانواده میخندی و آرومی و هیچ اثری از اون سایه تیره تو چهرت نیست ، ولی یه جا در بطری باز نمیشه و داد میزنی سرش که چه مرگته ؟! و پرتش میکنی سمت دیوار و بعد از اون دو روز خودت و تو مغزت به بند میکشی .
تو نمی تونی شبیه من باشی .
تو ... من رو نمی بینی که بخوای شبیهش باشی و این منه .
منی که متشکلِ از سایدهای مختلفی که حتی برای خودش ناشناختن.
خب ؟!
خدا من و ببخشه با این دوست بودنم .
ازم ناراحت نشید واقعا ...
من خودم غروب روز تولدم فهمیدم امروز تولدمه .
تو فراموش کردن تاریخ ها زدم رو دست ماهی قرمز ....
• اتاق 95 •
خدا من و ببخشه با این دوست بودنم . ازم ناراحت نشید واقعا ... من خودم غروب روز تولدم فهمیدم امروز تول
خدایا من و از صفحه روزگار محو کن ، ممنون ...
از همین تریبون اعلام میکنم تولد هیوا گذشته و من یک آدم با مرامم که چند روزه دارم دنبال این میگردم که تولدش رو درست یادم بوده یا نه ....
میدونم خیلی بامرامم .