اهمیتی نداشت که امروز اتفاقی نیفتاده بود ،
روزهای قبلی به قدری اتفاق بد داشتن که غمگین بودن امروز و تضمین کنن.
اشک به آرامی از گونه اش بر روی کاغذ چکید .
قلم بین انگشتانش شکست و فریادش با ریختن لوازم میز بر روی زمین توسط دستانش همزمان شد .
او دیگر نمی توانست ...
دیگر نمی توانست بنویسد ،
و هیچکس اِلا کسی که جانش به جان نوشته هایش بند باشد دلیل این اشک ها و فریاد هارا نخواهد فهمید .....