آه ، نه ...
تنهایی کافیست .
چای را داغ داغ سر می کشم .
رادیو می خواند ؛
از چه ؟...
از هرچه که نمی دانم .
گوش فرا نمی دهم .
او تنها می خواند و می خواند...
باران به شیشه میکوبد .
حضور دارم و بی حضورم .
اینجایم و در افکارم .
نمی فهمم کی فنجان از چای خالی میشود ...
نمی فهمم چطور قند ها نخورده است و چای تمام شده .
تلخی چای زیر زبانم زق زق میکند ؛
تازه متوجه آن شده ام .
افکار به رویم پوزخند می زنند ،
به خود می بالند ...
که چنان تلخ بوده که تلخی چای را بلعیده اند .
اما حقیقت ...
چیز دیگریست .
حقیقت عادت است ،
عادت به تلخی ...
عادت به تلخی چای .
عادت به تلخی افکار .
عادت به تلخی تنهایی و ...
عادت به تلخی بی حضوری ...
- از اویی که در بی حضوریست.
' اتاق 95 '
آه ، نه ... تنهایی کافیست . چای را داغ داغ سر می کشم . رادیو می خواند ؛ از چه ؟... از هرچه که نمی د
در گنگ ترین حالت ممکن ، انگشتم رو کیبورد میره و این از آب درمیاد .
امیدوارم اینقدری وجدان داشته باشید که کپی نکنید .
تموم زندگی دیگرون کپی نداره.