بعد مدت ها قلم و دست گرفتم ؛
بد می نویسم ، بی معنی می نویسم ، پوچ می نویسم ، داغون می نویسم .
ولی می نویسم ، و این تموم ماجراست...
به تازگی قطعه ای از یه داستان که تو ذهن خودم بریده بریده و مبهم شکل گرفته رو می نویسم و توجهی نمی کنم که چقدر بد نوشتم ، که چقدر به خاطر اینکه بیخیال نوشتن شدم قلمم خفه شده ....
لبخند میزنم چون با شخصیتایی که میسازم زندگی میکنم ،
احساساتشون و به تصویر می کشم .
بهشون سر و شکل میدم و بعد باهاشون تصویر و اتفاق میسازم .