' اتاق 95 '
با گرگها
زیر اون تپه برفی که کنار گرگ سفیده ،
خاکستری خوابیده....
میشود شعر خواند ؛
و حقیقت زندگی را چون هنر پیشه ای کهنه ...
نشسته در پشت پردهٔ نمایش شعر ،
به فراموشی سپرد .
و شعر چون هنر پیشه ای ماهر ، می گوید و می خواند و حرکت میکند و تو ...
چون بیننده ای شیفته ...
فراموش میکنی که دقیقه ای پیش در تماشای نمایش زندگی بودی.
بیاید تظاهر کنیم من هشتاد درصد کتاب با گرگها رو نخوندم و شمام ا چیزی خبر ندارید. رواله؟!
در ظلمات شب دست در دست جنون قدم میزنی و زیر لب شعری میخوانی.دوربینت را در میآوری و از سوژه هایی ناواضح عکس میاندازی. نسیم را لای انگشتانت ذخیره میکنی و ریه هایت را از هوای روبه پاییزی پر میکنی.به دنبال چه هستی؟ نمیدانم
فقط میدانم دوست داری این لحاظات را کش بدهی و ساعت ها به همین روال ادامه دهی.
اما این لحاظات به پایان میرسد و گوهر درون قلبت که شروع به درخشیدن کرده بود را خاموش میکنند و حسرت تکرار همچین لحظاتی را بر دلت میگذارند.
اما مشکلی نیست؛ لااقل باز هم تو را اینگونه میدیدم..
_ از روحی که همیشه پیش او ست