' اتاق 95 '
با گرگها
زیر اون تپه برفی که کنار گرگ سفیده ،
خاکستری خوابیده....
میشود شعر خواند ؛
و حقیقت زندگی را چون هنر پیشه ای کهنه ...
نشسته در پشت پردهٔ نمایش شعر ،
به فراموشی سپرد .
و شعر چون هنر پیشه ای ماهر ، می گوید و می خواند و حرکت میکند و تو ...
چون بیننده ای شیفته ...
فراموش میکنی که دقیقه ای پیش در تماشای نمایش زندگی بودی.
بیاید تظاهر کنیم من هشتاد درصد کتاب با گرگها رو نخوندم و شمام ا چیزی خبر ندارید. رواله؟!