شاید
از بهترین و بدترین لحظات برای من لحظه رسیدن به صفحه آخر کتابه .. حس بد پوچی تموم شدن کتاب و حس خوب
.
.
.
مخصوصا وقتی که مدت هااا منتظر تموم کردن یه کتاب باشی و بالاخره طلسمشو بشکنی و تمومش کنی ..
شاید
وقتایی که یهو همچی بهم میریزه و اون احساس مزخرف ناکافی بودن محکم میچسبه بهم ...
کتاب ابداع مورل تخیلی ورای تصورم داشت اما شاید بخاطر ادبیات اش یا شاید بخاطر تنها بودن شخصیت اصلی در تک تک لحظه ها و یکنواختی روایت نتوانستم ارتباط بگیرم با کتاب و فقط از روی اجبار کتاب را تمام کردم
من تنها بخش هایی را دوست داشتم که شخصیت اصلی عاشق میشود و با معشوقه ای که نیست حرف میزند فقط آن صفحه هایی رو تند تند خواندم که گمان میکردم مرد فراری داستان دیگر تنها نیست
با این همه نمیتوان گفت کتاب خوبی نبود چون در مجموع ایده ای بسیااار قوی در پشت پرده اش بود حتی وجود کاستی در بعضی نکات و پرداخت بیش از حد به جزئیات از وقت گذاشتن برای مطالعه آن پشیمان نیستم
آره منم میدونم زنده بودن اونقدرا هم سخت نیست چیزی که خیلی سخت تر از تصوره زندگی کردنه
بدون آدم های درست و حسابی نمیشه زندگی کرد
بدون اراده و عشق نمیشه زندگی کرد
بدون عقل و علم نمیشه زندگی کرد
بدون انگیزه و امید نمیشه زندگی کرد ...
برای همینه که خیلی ها فقط زنده ان در حالی که زندگی نمیکنن ..
شاید
📪 پیام جدید خانم زمانی التماس دعا ، برای همه جوان ها دعا کنین و سلام مارو هم به امام رضا جان علیه ص
سلام
لیاقت نفس کشیدن در هوای حضرت پدر رو ندارم
محبت یکی از دوستام بود توی حرم به یادم بود✨
اگر بین هر دوراهی ای بمونم که یه طرف کتاب خوندن باشه تماااام تلاشم رو میکنم که بیتوجه به اون یکی راه کتاب خوندن رو انتخاب کنم الحمدالله تا حالا راضی بودم😅