من یکم جست و جو کردم به جز آیت الله جوادی آملی که خیلی شفاف گفتن : داشتن سلاح های کشتار جمعی در دین کلا ممنوع است
بقیه مراجع حتی رهبر شهید ، مباحثی نظیر ساختن و داشتن و استفاده از سلاح کشتار جمعی رو جدا نکرده و تک تک نظر بدند
باز هم تا اونجایی که میدونم رهبر فعلی ما مرجع تقلید نیستند و نمیتونن راجب این مسئله فتوا بدند
باز هم تا جایی که من میدونم زمان و شرایط جامعه میتونه باعث از بین رفتن حرمت بعضی چیز ها بشه مثل شطرنج
خب قبل از نتیجه گیری لطفا اگر اطلاعات دارین بگین سه تا چیزی که گفتم درست هست یا نه
به آقای رعنایی گفتین محرم ها روضه میگیرن نه عروسی ؟
با نهایت احترام روضه شون هیچ فرقی با عروسی نداره !!!!
شاید
به آقای رعنایی گفتین محرم ها روضه میگیرن نه عروسی ؟ با نهایت احترام روضه شون هیچ فرقی با عروسی ندار
آخه دیگه قبول که برای سینه زنی تون و شور تون دوپس دوپس میزارین ولی هیییییچ هیئتی موقع روضه خوندن دوپس دوپس ندارههههههه !!!!
شاید
اینم حسن ختام ۹۲۴ صفحه کتاب لعبتکان که چند روز پیش تمومش کردم با یه عالمه اعصاب خوردی البته امروز یک
اعصاب خوردی اول که توی همین عکس خلاصه میشه
من متنفرررررم از اینکه کتاب های چند جلدی رو قبل از اتمام چاپ همه جلدهاش شروع کنم
یه جورایی انتظار برای پایان یه نوع زجره برام ....
و اگر میدونستم این کتاب قرار جلدهای دیگه ای داشه باشه شروع نمیکردمش😭
و خب چون اونجوری که فکر میکردم نشد بزارین کااامل توضیح بدم
این کتاب کادو تولد ۱۶ سالگیم بود که خواهرم خریده بود از یه فروشگاه اینترنتی
از خریدش حدود چند ماه گذشته بود و جایی که ازش خریده شده بود هم خود انتشارات نبود !
با توجه به این دو تا نکته شب سوم محرم وقتی به صفحه ۸۴۸ کتاب رسیدم و دیدم یهویی پریده صفحه ۸۶۵ با نهااااایت خشم و ناراحتی به این نتیجه رسیدم که احتمال به نتیجه رسیدن هر پیگیری ای وااااقعااا کمه اما با اینحال فردا عصر با چند تا از شماره های انتشارات که آخر کتاب بودم تماس گرفتم
فروشگاه اصفهان انتشارات سوره مهر که اصلا جواب ندادند
دوبار شماره خود انتشارات در تهران رو گرفتم و بالاخره شماره اصلی که پاسخگو بود یه سری کد گفت که باز هر کدوم گرفتم کسی جواب نداد (بعد از پایان تایم اداری بود که تماس گرفته بودم )
با ناراحتی و ناامیدی بیشتری با خودم حرف زدم و سعی کردم خودمو قانع کنم که شاید فردا صبح بشه کاری کرد
فردا صبحش با انتشارات تماس گرفتم بخش روابط عمومی رو گرفتم الحمدالله جواب دادن مشکل کتاب رو توضیح دادم و تنها امیدم این بود که عکس صفحه های کسری رو برام بفرستن که بخونم و واقعا بیشتر از اینم انتظار نداشتم بخش روابط عمومی تقریبا نا امیدم کرد و گفت فکر نکنم بشه کاریش کرد اما وصل میکنم یه بخش دیگه مشکلتون رو توضیح بدید شاید بتونن کاری بکنن براتون نمیدونم به کدوم بخش وصل کردن اما وقتی توضیح دادم گفتن که وصل میکنن بازرگانی و برای اونها بگم اونها کتاب رو تعویض میکنن واقعا انتظار نداشتم چون هم جلدش تا شده بود هم بعضی صفحات رو زیر جملاتش خط کشیده بودم همین دو تا موضوع رو برای فردی که پشت خط بود گفتم و گفتن مهم نیست شما فقط بگید کتاب کسری داره بخش بازرگانی بدون هیچ توضیح اضافه وقتی گفتم کسری داره گفت ببرین شعبه اصفهان براتون تعویض میکنند
دو روز بعد یعنی امروز قرار بود برم اونجا گفتم بزار زنگ بزنم ببینم تا چه ساعتی باز هست خداراشکرررر ایندفعه هم جواب دادن یه خانومی بودن گفتن تا ساعت ۱۱ بازه فروشگاه و بعد گفتن ولی باید زود بیاین قبل از اتمام ساعت اداری بیاین که وقتی رسیدین اینجا تماس بگیرین با اون کسی که گفته براتون تعویض میکنن تا با ما صحبت کنن و بهمون بگن که کتاب رو براتون تعویض کنیم بعد گفتن اصلا اسم کتاب رو بگین ببینیم داریم یا نه گفتم و وقتی گفتن دارن حتی برای محض احتیاط گفتم که چک کنن که اون صفحاتی که کتاب من نداره رو داشته باشه و الحمدالله داشت خلاصه دیدم هیچ جوره نمیتونم قبل ساعت اداری اونجا باشم تماس گرفتم باهمون واحد بازرگانی انتشارات و موضوع رو گفتم و گفتم که اگر مقدوره تماس بگیرن باهاشون که کتاب رو به من بدن و فردی که پشت خط بود بدون اینکه ذرررره ای نا مطمئن یا با شک جواب بده گفت که همون موقع تماس میگیره و من با خیال راحت اومدم بیرون و رفتیم عروسی آقای رعنایی و بعدش یه عااالمه پیاده رفتیم تا سینما ساحل و خبببببب چی بشه خوبه؟ فردی که اونجا بود گفت کسی باهاشون تماس نگرفته و تایم اداری هم که تمام شده بود وااااقعااا دوست داشتم به زمین و زمون فحش بدم چون وااااقعااااا هوا گرم بود و مسیر زیادی رو اومده بودم و اصلا اون عروسی رو هم بخاطر این کار رفته بودم وگرنه تمایلی نداشتم برم برای آخرین بار دو بار دیگه زنگ زدم و واحد بازرگانی رو گرفتم و جواب ندادن😭
از مغازه اومدیم بیرون و حس کردم باید با یکی حرف بزنم تمام نق هامو بگم بهش زنگ زدم به همون انتشارات بخش مدیریت رو گرفتم و وقتی که جواب دادن اینقدرررر غر زدم که مرده گفت بزارین ببینم حرف منو قبول میکنن با یا نه با آقاهه حرف زدن قرار شد کتاب رو عوض کنن رفتم کتاب رو گرفتم از نرجس اومدم دادم بهشون تاااازه آقا میگن این کتاب سالم نیست و اخرشم عوض نکردن کتاب رو گذاشتم ببینم شنبه باید چه غلطی بکنم و شنبه کافیه واحد بازرگانی جواب بده هرررر چی فحش بلد باشم و بلد نباشم میدم بهشونننن😭😭😭😭
شاید
و خب چون اونجوری که فکر میکردم نشد بزارین کااامل توضیح بدم این کتاب کادو تولد ۱۶ سالگیم بود که خواه
خیلی طولانی و با جزئیات گفتم چون اعصابم هنووووزم خوردههههه
چطور اینقدرررر آدما مسئولیت ناپذیرننننن
چرا دروغ گفتن یا پای حرف نموندن جریمه نداره؟
آقایی که وقتی بخش مدیریت رو گرفتم جواب دادن میگن که شما که میدونن سیستم اداری ایران کلا اینطوریه دنبال راه انداختن کار آدما نیست
خب شما هم که دیگه دولتی نیستینننن شما چرا آدم وار رفتار نمیکنین؟
شما با کتااااااااب سر و کار دارین آخهههه
مگه از اینکه بعضی از کارمند های بانک یا ادارات نون حروم میخورن ناراضی نیستیم؟ پس چرا خودمون بدتر از اوناییم 😭😭😭
از مردای بیشعوری که فکر میکنن انجام این دستور خدا که زن و مرد نامحرم با هم برخورد نداشته باشن صرفا وظیفه خانوماست و خانما باید خودشونو جمع و جور کنن و حواسشون باشه ولی خودشون مثل گااااااو راه میرن متنفرمممممم
انشاءالله امام حسین و حضرت عباس بزنن به کمرشون که با این میزان بیشعوری روضه و حرم و هیییچ جای مذهبی نرن !!
رقیه جانم
دختر سه ساله امام حسینم
این ساعت ها که تو خوابی یا شایدم از ضعف غش کردی ولی همه فکر میکنن خوابی اصلا بزار فکر کنن خواب بودی بزار توی روضه ها به ما بگن خواب بودی آخه ما که نمیدونیم اگر سه روز به بچه اونم دختر بچه سه ساله آب ندن چطوری میشه من فقط میدونم دختر عمو کوچولوم که الان پنج سالشه وقتی تشنه میشه اینقدررررر میگه آب آب که همه به هم میگن برای مهدیه آب بریزین بچه کم صبره تحمل چند ثانیه صبر هم نداره ...
بگذریم ازین حرف ها
همین ساعتایی که عمه زینب فکر میکنه شما خوابی بابا برای آخرین بار صورت قشنگ و لب های خشکت رو و شایدم موهای بلندت رو میبوسه بابا باهات وداع میکنه ولی شما نمیتونی وداع کنی آخه خوابی بگذریم که شاید هم خواب نباشی..
رقیه جانم نمیدونم وقتی بیدار میشی بعد از اون همه بدو بدو بعد از اون همه نفس نفس زدن بعد از اون همه طپش قلب از شدت ترس با پاهای تاول زده و بدون معجر با لب های ترک ترک با گوش های خونی و شاید با موهای نیم سوخته زیر خیمه که نه ، زیر تکه پارچه های باقی مونده از خیمه تو بغل عمه آروم میگیری یه نگاه به خانوم رباب میکنی میگی داداش اصغرم کو ؟
بهت چه جوابی میدن نمیدونم بهت میگن چی به سر داداش شش ماهت اومد یا نه نمیدونم اصلا اگر بگن میدونی من الاذن الی الاذن یعنی چی یا نه ...
من فقط میدونم داداشت آخرین یار بابا تو کربلا بود و تو عمه زینب اولین یار های بابا توی کوفه و شام بودین
راستی همبازیت عبدالله رو یادته ؟ شاید اونم بین زن ها و بچه های زیر خیمه پیداش نکنی ولی نپرس کجاست آخه وقتی اون روضه نیمه شب کنار گودی قتلگاه رفتنت رو میشنویم خجالت میکشیم که نمیمیریم برای دلت...
رقیه جان فقط چند دقیقه دیگه مونده وقتی بابا آخرین نفس هاشو میکشه کمکم از هرم گرمای خیمه ی آتیش گرفته بیدار میشی
خواستم بگم ما رو ببخش که توی تموم اون سرزمین تنها کسی که هل من ناصر ینصرنی بابات رو جواب داد داداش اصغر بود مارو ببخش اگر به اندازه پسر عموت عبدالله هم نتونستیم ضربه های شمشیر رو از بابات دور کنیم..
مارا ببخش اگر دو سه دقیقه دیگه از هرم گرمای خیمه ی سوخته بیدار میشی...
مارا ببخش..