همینجور که داشتم رد میشدم فهمیدم کلاغا دارن خبر رسانی میکنن دنبالشون رفتم دیدم داره با گنجشکه حرف میزنه رفتم پیشش ببینم چیشده فهمیدم اسما فیلم فرستاده تا برم پیویش همبنجور قند تو دلم اب میشد و بارون عسل و بستنی به رنگ چشمای اسما میبارید روی وجودم و ازونجایی که عاشق بستنی کاکائوییم چند لحطه صبر کردم و بعد وقتی دوباره شروع کردم به دوییدن و رسیدم تو پیوی اسما یه دفعه دیدم بوم همه وجودم در حال متلاشی شدنه چون محض رضای فاک این ارایش زیادی بهش میومد..
blue girl.
همینجور که داشتم رد میشدم فهمیدم کلاغا دارن خبر رسانی میکنن دنبالشون رفتم دیدم داره با گنجشکه حرف می
وای خدا بچمو ببین)))))
الهی بگیرم من بخورمت خب نانازی
وای بچم بهخدا تو خودتو ندیدی خب))))))
ولی ذوقیدم الان خودمو میزنم به در و دیوار))))))))
یکیجحصدژحزپژوطکشجحسجسجشمژنژمیججشکشمطمزمزججزمزحزمزحیجسکمژمژحیویکژکزمزمزمژحیحسمجسمیمزحزمزمزمزمژحیحیججسجسجسجسجسجسجسکشکش