سلام رفقا🌱
ایام محرم الحرام رو تسلیت میگم🖤✨
یک پویش جدیداً توی خیلی از چنل ها راه افتاده، به این صورت که خونمون رو برای محرم سیاه پوش کنیم😇🌿
اگه شما هم دوست دارید توی این پویش شرکت کنید کافیه یک عکس از متزلتون که با بیرق یا پرچم امام حسین و محرم مزین شده رو برای ما بفرستید🏠🖤
اگه دوست داشتید اسم شهر/شهرستان/روستا تون هم همراه باعکس ارسال کنید☺️
#هرخانهیکحسینیه🖤✨
#نشرواجب😇
@Bentolreza_8 ッ
۲۱ مرداد ۱۴۰۰
🖋دوباره بابل📝
#پارت چهاردهم
خدید و گفت:(یعنی انقدر فوق العاده ایم؟)
گفتم:(به کدوم شک داری؟ من یا خودت؟)
گفت:(من فقط به آمار زمین مشکوکم.)
_به چی؟!آمار...؟
زد زیر خنده.
چه خوب بودکه میشه همه چیز را با خنده تمام میکرد.
پسر جوان، محسن را گرفته بود به حرف.
دستش را پشت کمر محسن گذاشت و قدم زنان به ضلع دیگر بام رفتند.
بی خیال شدم که فعلا رهایش کند.
کبوتر های پاپَر خیلی گرد و خاک میکردند.
من اگر جای آن معمولی ها بودم، حتما دعوا می شد. یاد مامان افتادم.
فقط دوساعت فرصت داده بود.
نه اینکه حساس باشد، شب، مهمان خاله بودیم.
همیشه دوست داشت زودتر از معمول آنجا باشیم.
من و پدر هم همیشه دیر میکردیم.
او هم خودش را معطل ما نمی کرد.
هانیه، عطیه و امیر حسین را بر می داشت و زود تر میرفت.
صدای کبوتر ها برای لحظه ای قطع شد، یا گوش من نشنید.
نمیدونم
هرچه بود، زمین و زمان ساکت تا بشنوم:(محسن جان، خدا خواست اینجا ببینمت؛ و گر نه مجبور بودم زنگ بزنم، تلفنی هم نمیشه خیلی حرف ها را زد.
این دفعه یک جوریه...)
محسن پرید وسط حرفش:(باز گفت! تو از این لیاقت ها نداری. میدونی چرا؟ چون رفیق منی!)
و باز خندید.
_مسخره نکن. فقط یک موضوعی هست که... یکم گفتنش سخته.
ادامه دارد...
نویسنده:دختررهبری
۲۱ مرداد ۱۴۰۰
۲۱ مرداد ۱۴۰۰
#تلنگر💔
داداشم منو دید تو
خیابون.. با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..
خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی منو تنبیه میکنه..
نزدیک غروب رسید.. وضو گرفت دو رکعت نماز خوند
بعد از نماز گفت بیا اینجا
خیلی ترسیده بودم
گفت آبجی بشین
نشستم
بی مقدمه شروع کرد یه روضه از خانوم حضرت زهرا خوند حسابی گریه کرد منم گریه ام گرفت
بعد گفت آبجی میدونی بی بی چرا روشو از مولا میپوشوند
از شرم اینکه علی یدفعه دق نکنه
آخه غیرت الله
میدونی بی بی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!
میدونی چرا امام حسن زود پیر شد
بخاطر اینکه تو کوچه بود و نتونست کاری برا ناموسش کنه
آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی
تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش
یدفعه ناخداگاه نره عقب و یه تار موت بیفته بیرون
من نمیتونم فردای قیامت جواب خانوم حضرت زهرا رو بدم
سرو پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن..
اومد سرم رو بوسید و گفت آبجی قسمت میدم بعد از من مواظب چادرت باشی
از برخوردش خیلی تعجب کردم.. احساس شرم میکردم
گفتم داداش ایشاالله سایه ات همیشه بالا سرمه.. پیشونیشو بوسیدم...
سه روز بعد خبر آوردن داداشت تو عملیات والفجر به شهادت رسیده
بعدا" لباساشو که آوردن دیدم جای تیر مونده رو پیشونی بندش...
سربند یا فاطمه الزهرا.س..
حالا هر وقت تو خیابون یه زن بی چادر رو میبینم... اشکم جاری میشه..
پیش خودم میگم حتما" اینا داداش ندارن که....
#حجاب
#حجابم
#یازهرا﴿س﴾
https://eitaa.com/ourgod
۲۲ مرداد ۱۴۰۰
سلامبرمحرم..🖤
رفقانذرفقطپولینیست..
بیایننذرکنیمکهتویمحرمگناهنکنیم
نذرکنیمچشممونپاکباشه
نذرکنیمنمازاولوقتبخونیمیا...
خلاصهکهدرکنارعزاداری
خودسازیهمبکنیم...
۲۲ مرداد ۱۴۰۰
۲۲ مرداد ۱۴۰۰
‹📿✨›
•
•
مؤمنگاهیدچارهوسگناهمیشود
دچاروسوسههایشیطانمیشود..
مؤمنگاهیدچارخطامیشود..
اما؛ اگر دیدی خطاکاری هایتدارد
توراازگردونهخارجمیکند و
وضعمعنویتداردبدمیشود..
بهحدیکهدیگرباخداارتباطنداری!
اولینکاریکهبایدبکنیایناستکه: [نمازترادرستکنی]
بهخودتبگو:
معلوماستکهمندارمبدنمازمیخوانم...
استاد پناهیان'🦋'
۲۲ مرداد ۱۴۰۰
🌻✨
#سخن_بزرگان
اگر ڪسی مقید باشد مطلق نمـاز
را در اول وقتش بخواند تڪویناً
روز به روز بالاتر رفتہ و بہ نمـاز
عـالـی میرسـد.
#آیتاللهبهجت💛
#حوالیاذان
🔰نشر حداکثری با شما
۲۲ مرداد ۱۴۰۰
🖋دوباره بابل📝
#پارت شانزدهم
_من گفتم دندون رو جگر بذار دفاع کنم، بعد.
گفتم برای اعزام صبر کن.
ترسیدی جنگ تموم شه، در باغ رو ببندن؟ دیوونه...تا دنیا دنیاست، جنگ هم هست.
جوان منظره شهرا نگاه می کرد و میخندید.
_والا...حالا هم که از هول حلیم... تو خجالت نمیکشی؟ اصلا کی به تو اجازه داده دختر عموی پدرو مادر دارت را بسپری به کی داغون تر از خودت؟
جوان دست محسن را محکم گرفت:(گوش کن.من تکلیف خودم را نمیدونم. فقط زهره. این را بگم؛دوهفته است خوانواده براش نشون بردن. دیگه هیچ رفت و آمدی بین ما نبوده.)
پیشانی محسن را بوسید و ناپدید شد.
محسن فقط رفتنش را تماشا کرد.
انگار پایش را به زمین میخ کرده بودند و من رو به کبوتر ها خشکم زده بود.
بعد از این همه دویدن این چه سهمی بود؟
اصلا این کی بود؟
از کجا پیدایش شد؟
کاش شاه چراغ قرار نگذاشته...ای ساده دل!
شنیدی که گفت:(اینجا نمیدیدمت زنگ می زدم.)
فکر نکن.
گفتم فقط فکر نکن.
تحلیل نکن.
تو چه میدانی موضوع چیست؟
صبر کن.
صبر کن.
صبر...
_محیا خانم!محیا جان...کجایی؟
سر را به زور روی گردن چرخاندم.
نگاهش کردم خیرهشدم.
نتوانستم نگاهم را بردارم.
امگار قرار بود همین الان او را از دست... اه لعنتی، تمامش کن.
_میدکنی چند بار صدات کردم؟یه دقیقه است همین جا روبه روت استادم. ببخشید، این رفیقم...
ادامه دارد...
نویسنده:دختررهبری
https://eitaa.com/ourgod
۲۲ مرداد ۱۴۰۰
🖋دوباره بابل📝
#پارت پانزدهم
_خیره. بفرما.
_خیرتش که خیره...فقط اگه نگی زوریه.
خیر؟ چه چیز می تواند خیر باشد؟ اه فکر نکن.
فکر نکن... الان تنها فکری کاری که باید بکنی، این است که فکر نکنی.
میدانی که؟
هرچه فکر کردی همان شد.
صدا آرام شد:(تو عین داداش نداشته من هستی. داداشی که همیشه مراقبم بوده. یادته یه بار...یه بار چیه؟ تو همیشه یکی از خودمون بودی؛با اینکه مامان بابات زیاد حرفت را نمی فهمیدن، دوستت داشتن.)
_داشتن؟
_نه...
_نه؟
_اذیت نکن. راستش من فقط نگران زهره ام.
اون مثل بقیه خوانوادشون نیست، خیلی توی خونه غریبه... دلم براش می سوزه.
دل خوش کرده بود به من.
اگر طوری شد و من دیر کردم مراقبش باش.
برق از سرم پرید.
محسن هم. چشم دوخت به رفیقش:( چی میگی؟اولا که قرار بود با هم اسم بنویسیم. نمیدونم چطوری رفتی خودت را تنهایی جا کردی!)
اسم بنویسند؟! کجا؟کجا غیر از ...وای خدا! من این همه بی خبری را یکجا تاب ندارم.
_تو یک پایتخت رو ول نمیکردی. دوسال من را سرکار گذاشتی.
ادمه دارد...
نویسنده:دختررهبری
https://eitaa.com/ourgod
۲۲ مرداد ۱۴۰۰
#ناشناس👤
سلام! درسته ایشون بخاطر مشغله زیاد نتونستن ادامه بدن😉
@Bentolreza_8
ناشناس نظرت بگو جانا😍
https://harfeto.timefriend.net/16174770055940
۲۳ مرداد ۱۴۰۰