3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو رفیقم وقتی وسط حرفامون یهو مامانم میاد داخل اتاق🗿🫴🏻:
#شرححال
صدای برخورد پاها روی تشک، بوی خاص سالن، صدای نفسهای تند و ممتد، و آن حس یکی بودن با هدفت... همهی اینها حالا پشت یک درِ بسته ماندهاند. 🌫️🥋
من هنوز هم در رویاهایم، روی همان تشک آبی ایستادهام. هنوز هم به آینهی روبرو خیره میشوم و بند کمربندم را سفت میکنم. کمربندی که قرار بود به زودی مشکی شود. 🖤🚬
اما زندگی همیشه آنطور که برنامه چیدهایم پیش نمیرود. گاهی با یک تقِ ساده در زانو، تمام رویاها مثل حباب میترکند و تو میمانی و یک جفت کفش کتانی که دیگر رنگ تمرین را به خود نخواهند دید. 🩹💔
دلم برای همباشگاهیهایم خیلی تنگ میشود؛ برای آن جنگجوهایی که در کنارشان بزرگ شدم و در تاریکترین لحظات خستگی، با نگاهشان به من توان میدادند. دلم برای آن حس اضطراب قبل از مسابقه لک زده؛ همان اضطرابی که حالا جایش را با بغض سردی عوض کرده است. 🌧️🕯️
نمیدانم این «خطای ۴۰۴» چرا انقدر با حال دل خودم همخوانی دارد. گویا صفحه باز هم پیدا نشد... گویا مسیر من در میانه راه، در یک نقص فنی گیر کرد. 🔌📉
میگویند میگذرد، اما کاش کسی میدانست که باشگاه برای من فراتر از یک مکان برای ورزش کردن بود؛ باشگاه خانهای بود که در آن، استادم نه فقط یک مربی، که تکیهگاهی بود که به من یاد داد چطور در برابر طوفانها ایستادگی کنم. دلم برای آن نگاه مقتدر اما مهربانِ استادم، که هر بار با یک اشاره، مسیر درست را به من نشان میداد، لک زده است.🥺 دلم برای آن خندهها، آن مبارزههای شیرین تمرینی و آن پیوند عمیقی که میان ما همباشگاهیها شکل گرفته بود، تنگ شده؛ پیوندی که از جنس عرق ریختن و سختیهای مشترک بود و حالا این فاصله، مثل یک زخم قدیمی، تمام وجودم را میسوزاند. 🥀
شاید این یک پایان است، شاید هم فقط یک توقف طولانی. اما فعلاً، تا اطلاع ثانوی، من فقط تماشاگر روزهایی هستم که باید در آن میجنگیدم... 🙂💭
#تکگویی
#کاپیتان
🚫 محتوای اختصاصی، کپی ممنوع