"بیخیالش"
تمام زندگیمو در حال استفاده از این کلمه بودم،در حالی که دلم میخواست بغلش کنم و با گریه بهش بگم که چقدر سعی کردم همه چی درست پیش بره اما بازم انگار کافی نبودم.
اما فقط ازش گذر کردم و گذاشتم هیچکس فکر نکنه توی من هنوزم اون ریشه زندست!
مثل آدمی بود که از دل کوچههای باریک و خاکخوردهی شهر بیرون زده باشد؛ با کفشهای خاکی، دستی در جیب و نگاهی که انگار همه رازهای خیابان را میدانست. صدایش بوی قهوهخانه و دود میداد، اما در لحنش همیشه تکهای از شوخی پنهان بود؛ همان شوخیهایی که تلخی زندگی را میجوید و به خنده بدل میکند.