هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هجده سالم که شد دور از چشم بابام رفتم #محضر.
وقتی عمو برگه ی دادگاه رو گذاشت روی میز #عاقد، دیگه کسی نپرسید بابای عروس کجاست و با پسرخالهم ازدواج کردم.
فکر میکردم ته خوشبختی ام. اما دقیقا از شب عروسی مون متوجه تغییر رفتارهای خاله م شدم از متلک هاش گرفته تا نگاههای #شیطانی ش.
شبها از سمت اتاق خاله صداهای عجیبی می اومد همیشه ازش میترسیدم ولی یک #شب کاسه صبرم لبریز شد و رفتم یواشکی از لای در اتاقش نگاه کردم.
قلبم داشت به شدت تند میزد ، توی نور کم متوجه شدم خاله و چند نفر که قیافه شون معلوم نبود وسط اتاق دور یک عروسک حلقه زدن و جملات عجیبی رو تکرار میکردن که یکهو #سکوت کردن و همه به سمت در نگاه کردن...https://eitaa.com/joinchat/355074477C0f2bee59d7