eitaa logo
پَمْبه🌨️
1 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
854 ویدیو
18 فایل
دوستدارِ آبی و سفید و سورمه ای آسمون 🌌🌜💫🌛🌨️ آیدی @Badoom403 ناشناس "https://daigo.ir/secret/31254872650" https://daigo.ir/secret/created/31254872650#:~:text=https%3A//daigo.ir/secret/31254872650
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از عاشقان ماه
قیافه ی اینو 💔❤️‍🩹
هدایت شده از ریح
بمرانی پلی کردم. نشستم گوشه حیاط، ذره‌ ذره‌ی این جارو حفظ می‌کنم و با چشمام ثبت می‌کنم. اگر واقعا قرار باشه که از اینجا بریم. کل خاطرات نوجوانیم رو اینجا جا میذارم. راهنمایی و وقتی که با نرگس و فاطمه کله خراب بودیم و شیطونی میکردیم. از مدرسه که میومدیم تا ساعت ۳ و ۴ عصر میموندیم تو حیاط و حرف میزدیم. وقتی دبیرستان رفتم و هرشب با زهرا اینجا قدم میزدیم. دانشجو شدیم و زهرا اینا از این مجتمع رفتن. ولی بازم میومد اینجا و باهم راه می‌رفتیم. زمان هایی که یه مسئله مهم پیش میومد سریع به زهرا و راحیل زنگ میزدم و میومدیم یکی از گوشه های همین حیاط جلسه میگرفتیم و بساط غیبت به راه بود. اینجا وقتی ناراحت بودم کمتر از دو دقیقه با خونه راحیل اینا فاصله داشتم. در رو که باز میکرد با گریه خودم رو پرت میکردم تو بغلش. اینجا دوچرخه سواری کردیم. اینجا یه درخت توت کاشتیم به اسم "باقر". با هر نگهبان جدیدی که میومد دوست میشدیم. شبای تابستون تو این حیاط چایی میخوردیم و شبای زمستون بستنی. تو روضه های این مجتمع ما بزرگ شدیم و قد کشیدیم. از الان میدونم که، خداحافظی از اینجا برام سخت ترین کار دنیا میشه. پس می‌خوام تا وقتی هستم. هرچقدرم هم که گرم باشه بیام بشینم اینجا و بچه هایی که بازی میکنن رو نگاه کنم.
راسش این گذری که تو داری تجربه میکنی، من دارم تو سن بیست و هفت تجربه می کنم .اونم گذر از دوران شیرین دهه ی بیستمه. وقتی حرف می زنی میبینم منم احساسم به دهه ی بیس سالگیم همینه. فکر می کنم می تونم خوب تمومش کنم و اجازه بدم فاطمه کمی استراحت کنه و بگه آره ، من پا گذاشتم به دوران جدیدم. از یه پل عبور کردم و آره دیگه پخته شدم تا حدودی
فقط باید این دوسال و خورده ای باقی مونده رو بلاخره یه کار موندگار بجا بذارم. باید کاری رو به ثمر برسونم و بگم این نتیجه ی دهه ی بیست منه. این خلاصه ی دهه ی بیست فاطمه ست
از محسن حججی خیلی ممنونم. از خدا خیلی ممنونم راسش بچه ها خیلی دلم میخواد درمورد اتفاقی که افتاد حرف بزنم چون دارم احساسات متناقضی رو تجربه می کنم و آدمی که سعی کرده بودم تا شب پنجشنبه ی آخر سال ساعت دو شب بسازم، به یکباره دوباره از هم گسیخته شد. امیدوارم زیارت پر ثمری رو داشته باشم و از هر زمانی الان بخاطر زیارتی که دارم می رم خوشحال ترم. می‌خوام خودمو پیدا کنم دوباره، نذارم هول و ولای اون اتفاق جونمو بخوره و روحمو آزار بده. کاش یه غریبه تو حرم پیدا کنم که بخاطر صحبت درمورد اون حادثه ناراحت نشه،غصه نخوره،و فقط بهم گوش بده و همراهی کنه و درساشو بهم بگه
به زینب گفتم حس تنهایی زیادی دارم. می دونین خسته شدم از پیگیری خسته شدم از دویدن و منتظر موندن و نشدن خسته م از انتظار داشتن از بقیه. ولی خب شاید بعد سفر قوی تر برگردم و قطعا باید همینطور بشه. از خدا می‌خوام قلبمو قوی کنه. قلب ضعیف نمیتونه راحت اعتماد کنه
فقط منم که ۲۲ رو دوست دارم و حس گیلی ویلی بهش دارم؟
هدایت شده از آنتی‌بیوتیک
برای کشته‌شدگان این حادثه تلخ حمد بخونیم و برای شفای مصدومین، حمد شفا...
سگا دست به اعتراض خیابونی زدن.
یکی هست که خیلی دلتنگشم و شاید ازم ناامید شده که خب حق داره شاید اینکه دیگران الان دارن ناامیدم میکنن، بخاطر این باشه که منم بودن آدمایی که ناامیدشون کردم.دارم تاوان پس می دم راسش بعد حادثه برا یسریا عزیزتر شدم و خب اون عزیزتر شدنه فقط همون چند باری بود که دیدمشون، که اونم اگه عید نبود نمیفهمیدن،چون حال زارمو دیدن و شک کردن و اکثرا فهمیدن چی شده، تموم خیالشون راحته که هنوز زندم. من تو زندگیم بهتون احتیاج دارم، تاحالا بهش فکر کردین؟ من دو قدمی رفتن بودم، هنوز از ماشین سوار شدن می ترسم، من دیگه شماها رو ندارم تو زندگیم و بهم فکر نمی‌کنین تو زندگی روزمره تون و شما چی؟ یهو بعد شنیدنش تصورش کردین که وای چقد خدا رحمش کرد ؟ یهو حس کردین که اگه فلان می شد چی می شد؟ آره خدا عیدو به مادر پدر و خونواده ی من بخشید و رحمت بیکرانشو بهشون نشدن داد که اجازه نداد دوتا از بچه های مامانم اتفاقی براشون بیفته، اما یه حقیقتی وجود داره که غیر قابل انکاره، ما آدما آدما رو برای خودمون میخوایم ، نه برای خودشون. خلاص