راسش این گذری که تو داری تجربه میکنی،
من دارم تو سن بیست و هفت تجربه می کنم .اونم گذر از دوران شیرین دهه ی بیستمه.
وقتی حرف می زنی میبینم منم احساسم به دهه ی بیس سالگیم همینه.
فکر می کنم
می تونم خوب تمومش کنم و
اجازه بدم فاطمه کمی استراحت کنه و بگه آره ،
من پا گذاشتم به دوران جدیدم.
از یه پل عبور کردم و آره
دیگه پخته شدم تا حدودی
فقط باید این دوسال و خورده ای باقی مونده رو بلاخره یه کار موندگار بجا بذارم.
باید کاری رو به ثمر برسونم و بگم این نتیجه ی دهه ی بیست منه.
این خلاصه ی دهه ی بیست فاطمه ست
از محسن حججی خیلی ممنونم.
از خدا خیلی ممنونم
راسش بچه ها خیلی دلم میخواد درمورد اتفاقی که افتاد حرف بزنم چون دارم احساسات متناقضی رو تجربه می کنم و آدمی که سعی کرده بودم تا شب پنجشنبه ی آخر سال ساعت دو شب بسازم، به یکباره دوباره از هم گسیخته شد.
امیدوارم زیارت پر ثمری رو داشته باشم و از هر زمانی الان بخاطر زیارتی که دارم می رم خوشحال ترم.
میخوام خودمو پیدا کنم دوباره،
نذارم هول و ولای اون اتفاق جونمو بخوره و روحمو آزار بده.
کاش یه غریبه تو حرم پیدا کنم که بخاطر صحبت درمورد اون حادثه ناراحت نشه،غصه نخوره،و فقط بهم گوش بده و همراهی کنه و درساشو بهم بگه
به زینب گفتم حس تنهایی زیادی دارم.
می دونین
خسته شدم از پیگیری
خسته شدم از دویدن و منتظر موندن و نشدن
خسته م از انتظار داشتن از بقیه.
ولی خب
شاید بعد سفر قوی تر برگردم
و قطعا باید همینطور بشه.
از خدا میخوام قلبمو قوی کنه.
قلب ضعیف نمیتونه راحت اعتماد کنه
یکی هست که خیلی دلتنگشم
و شاید ازم ناامید شده که خب حق داره
شاید اینکه دیگران الان دارن ناامیدم میکنن، بخاطر این باشه که منم بودن آدمایی که ناامیدشون کردم.دارم تاوان پس می دم
راسش بعد حادثه برا یسریا عزیزتر شدم و خب اون عزیزتر شدنه فقط همون چند باری بود که دیدمشون، که اونم اگه عید نبود نمیفهمیدن،چون حال زارمو دیدن و شک کردن و اکثرا فهمیدن چی شده،
تموم
خیالشون راحته که هنوز زندم.
من تو زندگیم بهتون احتیاج دارم، تاحالا بهش فکر کردین؟
من دو قدمی رفتن بودم،
هنوز از ماشین سوار شدن می ترسم،
من دیگه شماها رو ندارم تو زندگیم و بهم فکر نمیکنین تو زندگی روزمره تون و شما چی؟
یهو بعد شنیدنش تصورش کردین که وای چقد خدا رحمش کرد ؟ یهو حس کردین که اگه فلان می شد چی می شد؟
آره خدا عیدو به مادر پدر و خونواده ی من بخشید و رحمت بیکرانشو بهشون نشدن داد که اجازه نداد دوتا از بچه های مامانم اتفاقی براشون بیفته،
اما یه حقیقتی وجود داره که غیر قابل انکاره،
ما آدما آدما رو برای خودمون میخوایم ،
نه برای خودشون.
خلاص
شاید خیلیا بگن فاطمه تحملت پایینه،
راسش اثرات پیری نیس
من همیشه برونگرا بودم.
من همیشه در موردش حرف می زدم هرچی که بوده رو.
شاید چون الان دل مشغولی ای ندارم بنظر وقتم آزاد میاد و تلپم اینجا همه ش.
اما اونایی که واتساپ منو داشتن میدونن به طریق ملیح تری میومدم استوری می ذاشتم و استوریام هدفمند بود.
بچه ها بیاین قبول کنیم.
ماها گیج پِلای می ریم دور خودمون.
بیاین قبول کنیم که ما بعد از هیئت گم شدیم و دیگه ام پیدا نشدیم.
پَمْبه🌨️
✍ رهبری مظلوم و تنهاست.... دیروز صدای هل من ناصر رهبرم را برای چندمین بار شنیدم، اولین کاری که بر
اینو خوندین؟
همینو دارم می گم.
من بشخصه دارم اعلام می کنم که دارم دور خودم گیج می زنم و مث مورچه های قرمز بالدار رو زمین فقط دور خودم تاب میخورم
رفتیم دیدن خانم شهید خیزاب
بهش گفتم چه خطری از بیخ گوشم گذشت.
و بعدش داشتم فکر می کردم چرا اینطوری شد و خب راسش دیگه ناامید شده بودم از اینکه داستان تصویری شهیدو انجام بدم
شاید خدا میخواسته بمونم که تمومش کنم.
خانم شهید گفتن نه.تلنگر بوده برات.
خدا خواسته بهت بفهمونه بخوام انجام می دم هرچی که هستو.پس زود باش. هرکاری که میخوای بکنی رو زود انجام بده
عجله کن. وقتی نداری.