خاطرات حتی اگہ #شیرین باشہ باز
طعم #حسرت میدہ . . .
مهم کنار هم #وایسادنه ، کنار هم خوابیدنو همه بلدن
من اگہ اشیا بودم #آینہ اتاقش میشدم کہ هر روز #ببینمش
اقا قاضی چون دخترم باید خفه خون بگیرم
پس احساسات من چی؟
حس اون #دختر بچه #کوچولورو دارم که جلو چشش #عروسکشو دادن به یکی دیه :
ولی بهتره کہ #نداشتہ باشمت ،
تا اینکہ باشیو #ندونم با چندنفر #شریکم