eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.9هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
3.6هزار ویدیو
38 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°تخریب چی ڪانال ☜ @Khomool2 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @Hasibaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم 📖 صفحه۲۲ شرکت در ختم قرآن برای فرج @parastohae_ashegh313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊 ✨اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ،فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم✨ 🌷 شادی_روح_شهدا_ @parastohae_ashegh313
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
🍃🌸🍃 🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷 زندگی نامه #سردار_شهید_مهدی_زین‌الدین 📔کتاب ستارگان حرم کریمه #
🍃🌸🍃 🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷 زندگی نامه 📔 کتاب ستارگان حرم کریمه اواخرسال ۱۳۶۰بودکه حسن باقری آمدوگفت((من یک انسان متعالی رو کشف کردم، اسمش مهدی زین الدینه))بعدهم سوابقش را گفت.قرارشدبرای زمینه سازی عملیات بعدی،از سوسنگرد بفرستیمش اطلاعات دزفول .شش ماه قبل از عملیات فتح المبین بود که کارش را در دزفول شروع کرد.سرپرستی تمام محورهای عملیاتی منطقه را دادیم دستش. شناسایی هایش توی عملیات فتح المبین ،راهکارهایی پیش پای حسن باقری گذاشت که گره عملیات را باز کرد.ازهمان مسیری که بارهارفته بودبرای شناسایی،تیپ امام حسین(علیه السلام) عمل کردو مثل آوارخراب شدروی سرعراقی ها. تک وتنها نزدیک به پنجاه کیلومتر توی عمق دشمن را با یک موتور تریل می رفت شناسایی، این را خودش برایم تعریف کرد.می گفت((نزدیک ارتفاعات کمر سرخ وتی شکن ، به جاده شنی کفِ رودخانه که می رسیدم ، موتورم رو خاموش می کردم تا عراقی ها متوجه نشن، دو سه کیلومتر دورتر سوارموتورمی شدم .اون جا دیگه حساسیتی نداشتن .فکرشم نمی کردن نیروی دشمن بتونه تا این اندازه نفوذ کنه.می رفتم روی جاده موسیان - دهلران برای شناسایی مسیرها . خیلی جاها توی گودال ها و شیار ها می موندم و وضعیت عراقی ها، تردد و هوشیاری نیروهاشون رو می دیدم ، بعد همون طور که رفته بودم ، بر می گشتم .)) ✍🏻 نویسنده کتاب 🌷نثار روح مطهر سردار شهید مهدی زین‌الدین ... @parastohae_ashegh313 ━━━━━━༺♥️༻ ━━━━━━
و نگاه به قیافۀ درهم سارا انداختم که به جای اینکه خوشحالی کند با یک قیافۀ حق به جانب و جدّی گفت: «کلاس و درس دانشگاه اینجاست.» گفتم: «دخترم اگر برای همراهی با ، بابا می گی که چند ماهه اومدی و...» سرد و گرفته گفت: «به هر صورت، من بنای برگشتن به تهران رو ندارم.» با تحکّم گفتم: «اگه بابا بگه برگرد چی؟» ســکوت کرد و رفت ســراغ قرآنی که سیدحســن نصرالله به او هدیه داده بود. طی این مدت یک ختم قرآن کرده بود. از پیوند وابستگی روحی او و زهرا به پدرشان، عمیقاً خبر داشتم. حتماً زهرا هم باوجود برگشتن شوهرش امین به تهران، حرف سارا را می زد. گفت وگو برای اقناع آن هار اب ی فایدهد یدمو گفتمب ماندت اح سینخ ودشی کج وریر اضی شان کند.در این اثنا، ابوحاتم آمد. او هم مثل حسین بی وقفه کار می کرد و تنها یکی از کارهایش، رتق وفتق امور زندگی مان بود. به پیشنهاد او سری به بازار زدیم. باوجود خطر و شلیک های کور خمپاره ای، بخشــی از بازار تعطیل نشــده بود. یک ترازو خریدیم و به خانه آوردیم. وقتی ابوحاتم رفت، خودمان را وزن کردیم. هرســه نفرمان، وزن کم کرده بودیم. آن شب تصمیم گرفتیم به شکرانۀ آزادی 84 اسیر ایرانی، روزۀ مستحبی بگیریم. برای سحر بیدار شدیم که حسین رسید. سرش از بی خوابی درد می کرد. سرما هم خورده بود و سرفه می زد. امّا پیش ما سرحال نشان داد ما سحری خوردیم او داخل اتاق رفت و مشــغول نماز شــب شــد. نماز صبح را که خواند، دیگر رمق ایســتادن روی پاهایش را نداشــت. دخترها جورابش را کندند و پاهایش را ماساژ دادند و گاهی از کف پا قلقلک. 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313
ظرف چند دقیقه، حســین از این رو به آن رو شــد و من دلم ســوخت که با این عشق و ارتباط بین آن ها چطور از برگشتن به تهران حرف بزنم. اصلاً دل خودم هم اینجا بود پیش حسین و حضرت زینب. با این حال سر صحبت را باز کردم و از تماس های وهب و مهدی گفتم رگ خواب حسین را می دانستم. چرا که همان را گفت که من پیش بینی می کردم. برای اینکه دخترها را برای برگشــتن به ایران راضی کند اوّل از سختی عملیات شب گذشته و بعد از تغییر شرایط جنگ به نفع نیروهای طرفدار دولت گفت: «یکی دو روز پیش، یه خانم به ما زنگ زد و گفت شوهرش فرمانده یکی از گروه های مسلّحه و جا و موقعیت اونو به ما داد. همین موضوع زمینۀ برنامه ریزی برای یه عملیات بیرون از شهر دمشق شد. ما با هدایت گردان های دفاع وطنی و هماهنگی ارتش سوریه تونستیم چند روستا رو تو مســیر فرودگاه پاک ســازی کنیم که یکی از اونا مقر همون فرمانده شورشــی بود. اگه ژنرال های ارتش کم نمی آوردن عملیات رو تا صبح ادامه می دادیم. امّا خسته شدن؛ و سوز سرما هم بیداد می کرد و زمین گیر شدن. یه کیسه خواب برای مــن آوردن کــه بخوابــم. امّــا چــون همه امکاناتی مثل پتو و کیســه خواب نداشــتن، نگرفتم و یه گوشه روی زمین دراز کشیدم. 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313
ره: ♦️" حجاب اسلام نمی‌گوید که‌ باید زن را در خانه محبوس کرد و جلوی بروز استعدادهای او را گرفت . مبنای در اسلام چنانکه گفتیم اینست که التذاذات جنسی باید به محیط خانوادگی و به همسر مشروع اختصاص یابد و محیط اجتماع ، خالص برای کار و فعالیت باشد . 🚫 به همین جهت به زن اجازه نمی‌دهد که وقتی از خانه بیرون‌ می‌رود موجبات تحریک مردان را فراهم کند و به مرد هم اجازه نمی‌دهد که‌ چشم چرانی کند . ♦️ چنین حجابی نه تنها نیروی کار زن را فلج نمی‌کند ، موجب‌ تقویت نیروی کار اجتماع نیز می‌باشد " 📌مسأله حجاب، ج1، ص 106 @parastohae_ashegh313