#قسمت63
ساختمان های بلند به واسطۀ ظاهر استوار و چراغ های روشنشان، زنده به نظر می آمدند. شهر پر بود از شــور و نشــاط. مردم غالباً با خیال آســوده و به دور از ناامنی، ســرگرم زندگی روزمره شــان بودند. به یک میدان بزرگ رســیدیم. کاج های چندطبقه با فاصلۀ منظم دورتادور میدان، از توی چمن ها قد کشیده بودند و وسطشان، فوارۀ آبی بالا می رفت و به شــکل نیلوفری می شــکفت و پایین می ریخت. با همۀ نزدیکی بیروت تا دمشق، چقدر فاصله میان این طبیعت آرام و رؤیایی، با طبیعت به هم ریخته و خیابان های زخم خوردۀ دمشق بود. ابوحاتم که آرامش و شادی بیروت را می دید حالا مثل اینکه دلش بیشتر برای مردم سوریه می سوخت، با اندوهی که علی رغم سعی او در لحنش پیدا بود، گفت: «اگر ســی ســال پیش بذر حزب الله در اینجا پاشــیده نمی شــد، تکفیری ها اینجا رو هم مثل سوریه ویران و ناامن می کردن.»
🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀
@parastohae_ashegh313