قبلنا که مامان بابام نبودن یواشکی تلفنی باهاش صحبت میکرد.الان که همه چی رسمی شده از دستش پارم قشنگ
بچه ها امروز تو کتابخونه قشنگ 4 تا آشنا شدیدم.
این اولین باری بود که ناراحت نشدم چون به هر کدومشون که رسیدم گفتم برای فردام کلی دعا کنه.