شانسو واقعاً میبینید؟دبیری زبانِ امسال چقدر نیرو میگیره و من خر کنکور زبان ندادم.
حالا سال بعد بیاد و من قبول شم.میبینم که هیچ دانشگاهی منو نمیخواد.
هانا رو اوردم خونه خالم پیش عروس هلندی ای(درنا)که تازه خریده دختر خالم.
اون نره.درنا عاشقش شده از عشقش میخونه.به حرف اومده.هانا هم ازش خوشش اومده هی میومد میچسبید بهش.اومدین ببریمش درنا جیغ جیغ که جداش نکنید.از اونور میگن گناه دارن اینا میخوان باهم جفت بخورن مامانم میگه بفروشش به دختر خالت.ولی من دلم نمیاد.به هانا بدجوری وابستم.از یه طرف داداشم زنگ زده میگه فندوق دیوونه شده هانارو کجا بردی؟
فندوق دائماً منو برای خودم یاداوری میکنه.تا هانا پیششه باهاش بدرفتار میکنه.سلطه گره و زور میگه.به محض اینکه ازش دور میشه بیقراری میکنه..
باهم جفت نمیشن.نمیخورن هانا و فندوق به هم.اما حس میکنم فندوق نمیتونه دوری هانا رو تحمل کنه.