هانا رو اوردم خونه خالم پیش عروس هلندی ای(درنا)که تازه خریده دختر خالم.
اون نره.درنا عاشقش شده از عشقش میخونه.به حرف اومده.هانا هم ازش خوشش اومده هی میومد میچسبید بهش.اومدین ببریمش درنا جیغ جیغ که جداش نکنید.از اونور میگن گناه دارن اینا میخوان باهم جفت بخورن مامانم میگه بفروشش به دختر خالت.ولی من دلم نمیاد.به هانا بدجوری وابستم.از یه طرف داداشم زنگ زده میگه فندوق دیوونه شده هانارو کجا بردی؟
فندوق دائماً منو برای خودم یاداوری میکنه.تا هانا پیششه باهاش بدرفتار میکنه.سلطه گره و زور میگه.به محض اینکه ازش دور میشه بیقراری میکنه..
باهم جفت نمیشن.نمیخورن هانا و فندوق به هم.اما حس میکنم فندوق نمیتونه دوری هانا رو تحمل کنه.
هدایت شده از | مُغْلقْ |
از زمانی که تو را بینِ خلایق دیدم
مثلِ یک فاتحِ مغرور به خود بالیدم
عشق یک بار به من گفت: برو! گفتم: چشم
عقل صد بار به من گفت: نرو! نشنیدم
پدرم هی وصیت کرد که عاشق نشوم
تو چه کردی که به گورِ پدرم خندیدم؟
سال ها درد کشیدم که به دردم بخوری
آخرش رفتی و از درد به خود پیچیدم
تشنه بودم که تو ساکِ سفرت را بستی
حیف از آن آب که پشتِ سرِ تو پاشیدم
آه ای کعبه ی از چشمِ خدا افتاده
کاش اینقدر به دورِ تو نمی چرخیدم
از دهانم که پر از توست بدم می آید
تف بر آن لحظه که لب های تو را بوسیدم
از خودی زخم نمی خوردم اگر بی تردید
از سگم بیشتر از گرگ نمی ترسیدم
اینکه بخشیدهامت فرقِ میانِ من و توست
من اگر مثلِ تو بودم که نمی بخشیدم
داستانِ من و زیباییِ تو یک خط است:
"بچگی کردم و از لای لجن گُل چیدم"
#حسین_طاهری
- @Moqlgh
داداشم زن بگیره آدم میشه .
داداشم همچنان وقتی که میره حمام و باباسفنجی میخونه: