امشب تیر آخرو زدم و دست به دامن حضرت معصومه شدم.ایشون همیشه هر چی خواستم رو بهم داده..همه چی.اگر کربلام جور نشه دیگه امیدی نیست.معلوم میشه که حتی حسینم دیگه حواسش بهم نیست و براش مهم نیستم.
کاش نیاید ازم حلالیت بطلبید.شما حلالید.شنیدن این جملتون داغِ دلمو فقط تازه میکنه.
فکر کنم حق داشته باشم که از بابام دلگیر باشم؟هنوز یه ماه نشده که از کربلا برگشته و دوباره میخواد بره..ولی منو نمیبره.
چرا؟چون گرمه!چون جای زن نیست.چون من توانشو ندارم.چون خسته میشم.انگار فقط برای من خستگی و گرما هست.بقیه آدما براشون این سفر مثل بهشته!نمیدونم چرا نمیتونم متقاعدش کنم حتی اون گرما هم برام لذت بخشه و من از این وضع هیچ اعتراضی ندارم و اگر نمیتونستم،اصراری نداشتم.
از اون طرف داداشم جمعه حرکت میکنه.اونم قبل محرم یه سفر رفته بود عراق.امام حسین اینارو میبینه؟این دردارو؟اینکه نمیتونم راحت بشینم نگاه کنم همه دو بار دو بار میرن و منی که خودمو میکشم هیچ آدمی بهش توجهی نداره؟
اگر میگفتم سال بعدی وجود داره غمم کمتر بود.میگفتم عیب نداره امسال طلبیده نشدی،امسالم باید بری پیاده روی جامونده ها ولی سال بعد هست!من که میدونم بابام سال بعدم نمیبرتم..سال بعد سخت تر و گرم تره. میدونم بازم بهونه شرایط سختو میاره.
امام حسین میشنوی گریه هامو؟ازت دلگیرم!دلگیر.که میبینی دلم خونه و نگاهم نمیکنی.
امروز یه دختره تو مسجد بود میگفت خواهرم و بابام رفتن.بابام هرچقدر اصرار کرد بیا بریم اربعین گفتم نمیخوام برید من حال ندارم.این حرفاش مثل خنجر بود تو قلبم.گفتم خداجون حکمتتو شکر.یکی شرایط براش محیاست ناز میکنه.یکی هم مثل من خودشو به آب و آتیش میزنه ولی امام حسین نمیخردش..
یکسالِ پیش چنین شبی اختلافات انتخاباتی توی عراق رخ داده بود و مرزارو بسته بودن.ما نجف بودیم داغدار از اینکه بدون دیدن بین الحرمین و ضریح شیش گوشه،قراره برگردیم مهران.