از تواب بیدار شدم دیدم مامانم اینجا نیست.از خانومه کناریم دو تا دستمال کاغدی گرفتم که دیگه قابل استفاده نیست.روم نمیشه بگم دوباره بده.
خانومه گفت بیا بستش برای تو.گفتم چی؟نه بابا من دستمال کاغذی میخوام این همه چیکار.
آقا غلط کردم یکی دستمال برسونه بهمم.