بعد مامانم از شب میگه بریم بریم. گفتم نمیام.
که داییم گفت ما با ماشین میچرخیم. تهش راضی شدم یه هودی پوشیم اگر با ماشین میریم بیام.
پنج دقیقه قبلش من در حالی که شبیه یه ستاره دریایی کف پذیرایی پهن شده بودم و موهام مثل تیغای توتیا ریخته بود دورم و به لوستر بالای سرم نگاه میکردم و میگفتم چرا عزرائیل نمیاد ملاقاتم:
خودم به فاطمه زنگ زدم چون اعصابم خورد بود، خودم وسطش تلفنو قطع کردم چون حوصله نداشتم.