پنج دقیقه قبلش من در حالی که شبیه یه ستاره دریایی کف پذیرایی پهن شده بودم و موهام مثل تیغای توتیا ریخته بود دورم و به لوستر بالای سرم نگاه میکردم و میگفتم چرا عزرائیل نمیاد ملاقاتم:
خودم به فاطمه زنگ زدم چون اعصابم خورد بود، خودم وسطش تلفنو قطع کردم چون حوصله نداشتم.