بوی جوجه پیچیده تو حیاط دو سه تا گربه اومدن بالای دیوار میو میو میکنن.
باید بگم منم همینطور گربه، منم همینطور.
نشسته ام به منقل نگاه میکنم، شکمم آه میکشد؛ جوجه ها کِی میرسند؟ خیال جوجه خوردن چه دلپذیر بود، صبرم در انتظارش پیر شد. نپختند، دیر شد..
- دلنوشته های یک جوجه لاور*
اون میمه هست که پسره دست هاشو میکوبه به هم و سرشو تکون میده و به یه زبونی میگه بریم تو کارش؟
خانواده ما برای هر پلنی: یه جوجمون نشه؟!