نشسته ام به منقل نگاه میکنم، شکمم آه میکشد؛ جوجه ها کِی میرسند؟ خیال جوجه خوردن چه دلپذیر بود، صبرم در انتظارش پیر شد. نپختند، دیر شد..
- دلنوشته های یک جوجه لاور*
اون میمه هست که پسره دست هاشو میکوبه به هم و سرشو تکون میده و به یه زبونی میگه بریم تو کارش؟
خانواده ما برای هر پلنی: یه جوجمون نشه؟!