با اینکه یه سری فکتهایی رو توی اون خواب فهمیدم که مثل جان نش حس میکردم اسکیزوفرنی گرفته بودم.
کاش روحم وقتی خوابم بتمرگه سر جاش و با خربچه های جهان های دیگه تعامل برقرار نکنه.
حداقل اگر انقدر آروم و قرار نداره چیزاییو تجربه کنه که من پتانسیل هندل کردنش رو داشته باشم. این چه جهنمی بود دیدم.
اگر جهان واقعا یه همچین ساختاری داشته باشه چی؟ بخوام تعریفش کنم میندازنم تیمارستان.
یه چیزی انگار میخواد از همون اول که من اینجوری خواب دیدنم شروع شده یه سری اطلاعات بهم برسونه ولی نمیدونه من بیق تر از این حرفام و نمیفهمم چی میگه؛ تنها چیزی که میفهم اینه که میدونم اینا واقعا نرمال نیست.
تو خوابم به بقیه میگفتم فلان چیزو میفهمی؟ میگفت وا دیوونهای؟ توی خوابم داشتم روانی میشدم.