eitaa logo
دانلود
https://eitaa.com/pardox4/34049 تک تک حرفاتو میفهمم:) بعضی وقتا که یه لحظه به نبودشون فکر میکنم نمیتونم تحمل کنم. اشک تو چشام جمع میشه..و چون همیشه این ترس از دست دادنه هست و خدا آذمارو با تعلقاتشون میسنجه..میترسم. کاش خدا منو با همه چی امتحان کنه جز خانواده - منم:)
آیدی یکی از دوستامو که این اواخر باهم کالاف بازی میکردیم رو تو بله پیدا کردم ولی میترسم بهش پیام بدم.
هم عقیده نیستیم و میترسم اونم نا امیدم کنه.
پیام بدم بنظرتون؟
خوابم میاد.
بحث به اونجاها میکشه اگر بدی؟! چه فایده داره بعدم پیام دادنت بیخیال - اینستا همو فالو داریم. تلگرامم که مشخصه خیلی وقته آنلاین نشده. به هر حال نمیفهمه؟
نمی‌دونم. من بودم پیام نمی‌دادم حوصله اینکه بحث به اونجا برسه و باید توضیح بدم ندارم - احساس میکنم میرسه‌.
البته همیشه میگفت من بهت احترام میذارم ولی اون مال اعتقادات خودم بود نه سیاسی و اینا.
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد می‌باید این نصیحت کردن به دلستانان دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشرو تا دامنت نگیرد دستِ خدایخوانان من ترک مهر اینان در خود نمی‌شناسم بگذار تا بیاید بر من جفای آنان روشن‌روان عاشق از تیره‌شب ننالد داند که روز گردد روزی شبِ شبانان باور مکن که من دست از دامنت بدارم شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان چشم از تو برنگیرم ور می‌کشد رقیبم مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان من اختیار خود را تسلیم عشق کردم همچون زمام اشتر بر دست ساربانان شکّرفروش مصری حال مگس چه داند این دست شوق بر سر، وان آستین‌فشانان شاید که آستینت بر سر زنند سعدی تا چون مگس نگردی گِرد شکردهانان - عجیبه که نشنیده بودمش.
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان دل داده را ملامت گفتن چه سود دارد می باید این نصیحت کردن به دلستانان دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش رو تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان من ترک مهر اینان در خود نمی شناسم بگذار تا بیاید بر من جفای آنان روشن روان عاشق از تیره شب ننالد داند که روز گردد روزی شب شبانان باور مکن که من دست از دامنت بدارم شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان چشم از تو برنگیرم ور می کشد رقیبم مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان من اختیار خود را تسلیم عشق کردم همچون زمام اشتر بر دست ساربانان شکرفروش مصری حال مگس چه داند این دست شوق بر سر وان آستین فشانان شاید که آستینت بر سر زنند سعدی تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان
خب برم دیگه؟