eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
445 دنبال‌کننده
57 عکس
25 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾دو سال قبل کرونا یک صبح تا شب بستری بودم. در بیمارستان رسالت تهران. بیمارستان مثل همیشه بود. زیاد می‌رفتم آن‌جا. پزشک معالجم خانم دکتر دستجردی بود. در ریکاوری یکی از ماماها ازم پرسید «زهرا حداد شمایی؟» که یکی دیگرشان بلند گفت: «نه اون ریکاوری شد بردنش بخش.» چند ساعت بعد پرستار داشت تلفنی گزارش وضعیت بیمارهای خانم دکتر را بهش می‌داد. سه‌چهار تا بودیم. دستور ترخیصم را داد. بعدش شنیدم که پرستار گفت: «زهرا حدادم خوبه. داره...» مرخص شدم. در لابی بیمارستان نشسته بودم تا همسرم کارهای صندوق و ترخیص را انجام بدهد. چند تا بچه پنج شش ساله توی لابی می‌دویدند و بازی می‌کردند. قیافه یکی‌ از پسرها برام آشنا بود. موهای بور و صورتی سفید داشت. من عاشق لباس راه‌راه پسرانه‌ام و راه‌راه‌های افقی سورمه‌ای سفید پسر هنوز توی ذهنم مانده. کارها که تمام شد همسرم آبمیوه به‌دست آمد. «اینارو بخور تا بریم.» بچه‌ها هنوز می‌رفتند و میامدند. یک‌باره جوانی آمد و سعی کرد آرامشان کند. جوان هم آشنا بود. _ این آقا چقدر آشناست. _ عه! فریدالدینه که. _ حداد عادل؟ _ آره. از فعالیت‌های دوره دانشجویی می‌شناختیمش. پسر آقای حدادعادل بود. با همسرم سلام و علیک و احوال‌پرسی کردند. یکی از پسرها ازش پرسید: «عمو نمی‌ریم پیش زن‌دایی؟» ازمان خداحافظی کرد و بچه‌ها را که مثل جوجه‌های رنگی توی لابی می‌چرخیدند برداشت و رفت بالا توی بخش. همسرم نشست کنارم. پرسیدم: _ بابا شده؟ _ دایی شده! خواهرش بستریه. تازه‌تازه تکه‌های پازل خودشان را بهم نشان دادند. چیدمشان بغل هم! زهرا حداد. زن‌دایی. پسربچه‌ کوچک‌تر را شناختم. توی فیلم‌های بیت دیده بودمش. نوه رهبر مملکت آن‌روز، آن‌جا بدنیا آمده بود! درحالی‌که بیمارستان رسالت مثل همیشه بود. نه ماموری. نه بگیر و ببندی. عادی عادی. چند روز بعد برای اولین بار شایعه را شنیدم؛ «فرزند مجتبی خامنه‌ای در هتل‌بیمارستانی خصوصی در لندن متولد شد!» 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾امشب هم مثل دوشب قبل، همین‌که خرمای افطار را می‌گذارم توی دهانم گریه امانم را می‌برد. خرمای شیرین دهانم را تلخ می‌کند. چشم می‌دوزم به قاب تلوزیون. در حسینیه امامی و داری نماز می‌خوانی. مثل حسرت‌زده‌ها چشمم می‌چرخد همه‌جای تصویر. دور ستون‌های آجری، روی پارچه‌نوشته‌ دیوارهای دو طرف، در ته حسینیه، کف‌پوش‌های آبی. خوش بحال آن‌هایی که بعد امام توانستند هجوم ببرند به حسینیه جماران، از ایوانش بالا بکشند، آویزان نرده‌ها بشوند، بیفتند به پای صندلی و ملحفه سفید رویش. آتشی دارد قلبم را می‌تراشد. یعنی ما دیگر هرگز آن حسینیه را نخواهیم دید؟ خدا چی در ما دید که تو را با همه آن‌ نشانه‌های زمینی که ما را بهت وصل می‌کرد ازمان گرفت؟ کجای دنیا تنگ می‌شد اگر حالا سیل خروشان فرزندان داغدارت، موج برمی‌داشتند در حسینیه؟ چه می‌شد اگر ما این سه روز می‌افتادیم کف حسینیه، دست می‌کشیدیم به جاپای سالیان سالِ مشتاقانت بلکه مرهمی باشد روی قلب‌های دونیم‌شده‌مان؟ به کی برمی‌خورد اگر این شب‌ها تا صبح دخیل می‌بستیم کنار درِ سمت راستی حسینیه که آن شب، بی‌خبر، ازش آمدی تو و به حاج‌محمود گفتی «ای ایران» بخواند؟ عزیز دلم! من حتی دلم برای آن زیلوهای آبیِ گاه رنگ‌و‌رو رفته و روی هم افتاده‌ات تنگ می‌شود. یعنی قد کف دستی ازش مانده؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾چشم که باز می‌کنم سقف را می‌بینم که دارد بهم نزدیک می‌شود. دیوارها می‌خواهند لهم کنند. تمام روز خودم را مشغول می‌کنم تا شب برسد. برسد که بروم خودم را بیندازم وسط موج‌. موج‌هایی که گاه خروشانند و فریاد می‌کشند گاه آرام، کنجی را پیدا کرده‌ و بر شانه هم می‌لغزند. گمانم این، حالِ مشترک یک ملت‌ست. آنِ مشترک یک قوم. همین که سحر تا افطار را به امیدی سر کنند. عقربه‌های ساعت را آنقدر پی بگیرند تا برسد به ساعت قراری شبانه. ما همه این یک هفته، افطار را خورده‌نخورده درِ خانه‌هامان بستیم برای رسیدن به اکسیژن. تو، امام شهید من! همه معادلات دنیا را به هم زدی. مگر نگفته بودند تجمع انسانی، عامل کاهش اکسیژن است؟ پس چرا حالا یک هفته‌ست که ما ریه‌هامان را وسط سیل منتقمان تو پر می‌کنیم؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
تنها ملتی که باید از آن "عذرخواهی" کرد؛ ملت ایران است. @parhun
🌾ولی عزیز دلم! این روزها بیشتر از این‌كه جوش انتخاب خبرگان را بزنم، هول حمله‌های جدید بیفتد توی تنم یا با صدای انفجارها بترسم، نگرانی بزرگ‌تری دارم؛ من می‌ترسم از شبی که سر بگذارم روی بالش و پلک‌هام برود روی هم، بی‌آن‌که آن روز برایت اشک ریخته باشم. بی‌آن‌که آن روز دندان به هم سائیده باشم. بی‌آن‌که آن روز رگ گردنم برایت متورم شده باشد. عادی شدن داغ تو برایم، از هر بمبی ترسناک‌تر است. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چه مبارک ســحــــــری بود و چه فرخنده شبی آن شب قـــــــــــدر که این تازه براتم دادند @parhun
مرا چشمی‌ست خـــــــون‌افشان.... @parhun
به پیشنهاد سردبیر محترم مدام می‌خواهم روزنوشت‌‌های جنگی که می‌نویسم را منتشر کنم. هر روز ننوشته‌ام اما به یاری خدا از امشب به بعد مرتب می‌نویسم و می‌گذارم این‌جا. معلوم نیست چند روز دیگر باشم و بنویسم و بگذارم!
بسم‌الله 🌾امروز برعکس هر روز که بعد سحر تا ظهر می‌خوابیم، زود بیدار شدیم. به زهرا قول لباس مشکی و چند تا خرده‌ریز دیگر داده‌ام. منتظر بازاری بی‌رونق بودم. با همه شب عیدها فرق داشت اما آن‌جورهام نبود. بیشتر فروشنده‌ها و مردم مشکی پوشیده بودند. پلاستیک‌های دست مردم پر بود. دست دو پسربچه‌ای که جلوی پله‌های بازار نشسته بودند جعبه کفش بود و خوشحال بودند. عجب مردمی هستیم ما. زیر موشک و تهدید! اولش عذاب وجدان داشتم ولی دلم را با این آرام می‌کردم که خرید عید نیامدیم. زهرا دوست داشت حتما لباس مشکی بپوشد و نداشت. رقیه هم نداشت. یعنی داشت ولی ترتیب پیراهن سیاه روضه‌اش را دوماه پیش با قیچی داده بود. وسط خریدهای زهرا چشمم توی خرازی‌ها می‌چرخید تا گلی، پاپیونی چیزی مناسب پوشاندن سوراخ لباس رقیه پیدا کنم. اولین چیزی که خریدیم برس برای زهرا بود. کارت را که به فروشنده دادم مارش پیروزی از تلوزیون پخش می‌شد. گفت به شادی استفاده کنید. توی دلم آه کشیدم. بعد آن توی هر فروشگاهی که رفتیم و چیزی خریدیم با چشم خیس از در بیرون آمدم. هر فروشنده‌ای که می‌گفت «مبارک باشه» ، «به خوشی استفاده کنین» بغض می‌کردم و زود می‌ترکید. یکی توی سرم مدام می‌گفت:«جمع کن خودتو!» بدتر از همه وقتی بود که رفتیم خیاطی فاخر چادر زهرا را بدوزد. هیچ‌وقت لباس سیاه برای بچه‌هام نمی‌خریدم. تا همین دوسال پیش حتی برای روضه لباس مشکی نداشتند. ته تهش سورمه‌ای یا سبز تیره می‌گرفتم. زهرا چادر خانگی تیره می‌خواست. چادر قبلی‌اش آبی آسمانی بود، با شکوفه‌های سفید و بهی. خانم خیاط بهش گفت برو روی تخته گرد بایست. خودش هم نشست به قیچی زدن پارچه از پایین پا. دخترم آرام آرام می‌چرخید و من بی‌اختیار اشک‌هام می‌ریخت. دوست داشتم بغلش کنم و گریه کنم. خجالت کشیدم. خریدها تمام شد و برگشتیم. زهرا خوشحال بود و سر من سنگین. دراز کشیدم و گوشی را دست گرفتم که با دیدن پیام رهبر جدیدمان برق گرفتم. به رقیه گفتم بزند شبکه خبر و طول کشید تا بفهمد شبکه خبر یعنی شبکه شش و عدد شش کجای کنترل است. بعد پیام آرام بودم. نزدیک افطار پیامکی از سرشماره خامنه‌ای‌. دات‌. آی. آر برایم آمد. لبخندی نشست گوشه لبم. پیامک را که باز کردم اما دنیا خراب شد روی سرم. دیدم پیام قبلی را از این سرشماره روز ۲۲ بهمن، پدر داده بود. بغضم باز ترکید. گریه کردم. بلند و طولانی. همسرم نبود. بچه‌ها ساکت شدند. سنگین بودم رفتم توی اتاق و بقیه اشک‌ها را آن‌جا ریختم. امشب شب قدرست. کاش دانش‌آموزهام برایم دعا کنند. سر شب یکیشان پیام داد و با بغض جواب دادم. دلداریم داد! این‌که توی این اوضاع بچه‌ها دارند هر روز بزرگ‌تر می‌شوند را همه می‌گویند. از ظهر به بعد سه بار شهرک صنعتی قم را زده. شاید هم چهار بار. شکر خدا صدای هیچ‌کدام را نشنیدیم. بروم. باید آماده احیای حاج‌آقای انصاریان بشویم. باقی باشد برای بعد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun